![]() |
![]() |
|
| خدا به ما غم می ده که دوست داشتن را یاد بگیریم |
|
بر سنگ قبر من بنويسيد: شيشه بود تـنها از اين نظر كه سـراپا شـكســته بود پاك بود چشمان او كه دائما از اشك شسـته بود كل عمر پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 14:25 توسط بهار |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 8:44 توسط بهار |
|
|
هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد… پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت. ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی ازخدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت: بهلول، چه می سازی؟ بهلول با لحنی جدی گفت: بهشت می سازم. همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت: آن را می فروشی؟! بهلول گفت : می فروشم. - قیمت آن چند دینار است؟ - صد دینار. زبیده خاتون گفت : من آن را می خرم. بهلول صد دینار را گرفت و گفت : این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم. زبیده خاتون لبخندی زد و رفت. بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت. زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت : این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای !!! وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد. صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت : یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش! بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت : به تو نمی فروشم !!! هارون گفت : اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم. بهلول گفت : اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم!!! هارون ناراحت شد و پرسید : چرا؟ بهلول گفت : زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 20:20 توسط بهار |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم آذر 1390ساعت 13:28 توسط بهار |
|
|
آن کیست کز روی کرم با من وفاداری کند برجای بدکاری چو من یکدم نکو کاری کند اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی وانگه به یک پیمانه می با من وفاداری کند
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 14:28 توسط بهار |
|
|
اگه دونفر لب پرتگاه باشن و تو بتونی فقط یکی رو نجات بدی کدومو نجات میدی: اونی که دوستش داری یا یا اونی که دوستت داره ؟ چرا؟
من قبلا اونی که دوست داشتم نجات می دادم اما حالا اونی رو نجات می دم که دوستم داره؛ چون اگه اونی که دوست دارم نجات بدم اون منو تنها می ذاره و می ره. من از تنهایی خسته شدم! خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد خواهان همان باش که خواهان تو باشد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 18:3 توسط بهار |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 18:48 توسط بهار |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 15:11 توسط بهار |
|
|
یه مطلب جالب از ㋡ ★ ஜ شهر فرنگ از همه رنگஜ ★ ㋡ با عنوان شکلک های یاهو مسنجر با زبان شاعرانه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 22:15 توسط بهار |
|
|
سلام پیشاپیش سال 90 رو بهتون نبریک می گم و کتاب پیامبر جبران خلیل جبران رو که دیشب (با تاریخ آبان 89) پست کردم ، بهتون تقدیم می کنم . امیدوارم سال خوبی داشته باشید .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 18:10 توسط بهار |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خدا به ما غم می ده که دوست داشتن را یاد بگیریم ، دوست داشتن اینه که اگه کسی به خاطر تو دست رو قلبش گذاشت ، تو به خاطر اون قلبتو زیر پا بذاری و فکر کنی بی حسابی
|
| پیوندهای روزانه |
|
وبلاگ محشر پیامبر جبران خلیل جبران در سینه ات نهنگی می تپد آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|