X
تبلیغات
عشق و دوستی

عشق و دوستی
خدا به ما غم می ده که دوست داشتن را یاد بگیریم 
لینک دوستان

در این هنگام روز به شب رسید و المیترا ، کاهنه ی معبد ، گفت :

خجسته باد این روز و پربرکت باد این مکان

و قرین سعادت باد آن روح که این سخنان را بر زبان آورد .

پیامبر گفت ، آیا من بودم که سخن گفتم ؟ آیا من خود در شمار شنوندگان نبودم ؟

سپس از پله های معبد پایین آمد و تمامی مردم او را دنبال کردند و او بر کشتی خود سوار شد و بر عرشه ایستاد .

بار دیگر رو به جانب مردم کرد و با صدای بلند گفت :

ای مردم اورفالیس ، باد به من فرمان می دهد که شما را ترک کنم .

اما شتاب من کمتر از باد است گرچه بیگمان باید رهسپار شوم .

ما رهروان سرگردان پیوسته راه خلوت تر(1) را برمی گزینیم

و هیچروزی را از آنجا که روز پیشین ما را رها کرده است آغاز نمی کنیم

و هیچگاه خورشید هنگام طلوع ما را در آنجا که هنگام غروب دیده است نخواهد دید .

حتی وقتی زمین بخواب رود ما همچنان به سفر ادامه می دهیم .

ما دانه های آن گیاه ثابت و استواریم که چون به کمال رسیدیم و پرورده شدیم ، ما را در دست باد می نهند و به هر سو پراکنده می کنند .

دوران زندگی من با شما کوتاه بود ،

و از این کوتاهتر کلماتی بود که بر زبان من جاری شد .

اما اگر طنین آوای من در گوش شما محو شود و مهر من از خاطر شما برود ، آنگاه من دوباره خواهم آمد .

و با دمی گرمتر و لبهایی تسلیم تر به فرمان روح برای شما سخن خواهم گفت .

آری من با مد دریا باز خواهم گشت ،

هر چند مرگ مرا در خود پنهان کند و آن سکوت عظیمتر مرا در پرده بپوشاند باز همچنان جویای شما و در سودای شما خواهم بود .

و این بیهوده نخواهم خواست .

اگر حقیقتی بر زبان من رفته است ، آن حقیقت با آوایی روشن تر و کلماتی آشناتر با اندیشه های شما ، خود را بر شما فاش خواهد کرد .

ای مردم اورفالیس ، من همراه باد می روم اما در خلأ و نیستی نخواهم افتاد .

و اگر امروز آنچه شایسته نیاز سما و عشق من است برآورده نشده است بگذارید این وعده ای باشد تا فردای دیگر .

نیازهای آدمی دگرگون می شوند اما عشق او همچنان باقی می ماند و شوق او به اینکه عشقش نیازهایش را برآورد نیز همچنان بر دوام خواهد ماند .

از این رو بدانید که من از آن سکوت عظیم تر به سوی شما باز خواهم گشت .

آن مه که شبانگاه بر دامن صحرا می نشیند و صبح آهسته دور می شود و هیچ چیز جز شبنمی بر چهره ی چمنزارها باقی نمی گذارد ، بالا خواهد رفت و ابر خواهد شد و باران خواهد بارید .

و من نیز بی شباهت بدان مه نبوده ام .

من در آرامش شب در خیابانهای شما گام برداشته ام و روح من در خانه های شما وارد شده است ،

و طپش قلب شما در دل من بوده است و گرمای نفستان بر چهره ام خورده است و من همه ی شما را شناخته ام .

شادی شما را دانسته و رنجهای شما را حس کرده ام و در هنگام خواب رویای شما با رویای من یکی شده است .

و اغلب من در میان شما بوده ام همچون دریاچه ای در میان کوهها و تپه ها .

من قله ها و پیچ و خم ها و دامنه ی تپه های شما و حتی گله هایی که در اندیشه ها و آرزوهای شما چرا می کرده اند در آیینه ی آبهای خود نشان داده ام .

و نهر خنده های کودکانتان و رود آرزوهای جوانانتان در سکوت من جاری شده است .

و هنگامی که آن نهرها و رودها به ژرفای سینه ی من رسیده اند زمزمه و آواز خود را رها نکرده اند .

اما چیزی از خنده خوشتر و از آواز عظیم تر نیز از شما به من رسیده است و آن همان جوهر لایتناهی ذات شماست .

همان انسان عظیم که ما یاخته ها و رگهای اوییم ، او که در پیش زمزمه اش همه ی آوازهای شما جز یک طپش بی صدا نیست ،

عظمت شما در اتصال با آن عظیم است ،

و در دیدار اوست که من همه ی شما را مشاهده کرده ام و دوست داشته ام .

و عشق ، خود به کدام اقلیم دوردست تواند رسید که از عرصه ص بی انتهای آن انسان عظیم بیرون باشد ؟(2)

کدام شهود ، کدام آرزو و کدام خیال و تصور می تواند به ورای او پرواز کند ؟

آن انسان بزرگ در شما همچون بلوط بلندی است با شکوفه های سیب .

قدرت اوست که شما را به زمین بسته است و بوی خوش اوست که شما را در آسمان سیر می دهد و ثبات و دوام اوست که شما را مرگ ناپذیر کرده است .

به شما گفته اند که قدرت شما مانند یک زنجیر به اندازه ی قدرت سست ترین حلقه ی زنجیر است .

این تمام حقیقت نیست . زیرا شما همچنین به اندازه قویترین حلقه زنجیر نیز قوی هستید .

اگر شما را به قیاس کمترین کارتان بسنجند چنان است که بخواهند قدرت اقیانوس را از روی کفها و حبابهای ناتوان قیاس کنند .

داوری کردن در کار شما از روی لغزشهایتان چنان است که فصلها را به سبب گذران بودنشان ملامت کنند .

آری شما یک اقیانوس بیکرانید ،

و وقتی کشتیهای سنگین در ساحل هستی شما به گل می نشینند و بناچار در انتظار مد آب می مانند ، باز شما همچون اقیانوس نمی توانید شتاب کنید و مد آب را پیش از آمدن فرا خوانید .

شما همچنین مانند فصلها هستید ،

و هر چند در زمستان ، بهارتان را انکار می کنید ،

اما بهار خفته تان خواب آلود لبخند می زند و نمی رنجد .

و گمان مکنید که این سخنان برای دلگرمی شماست تا با یکدیگر بگویید ، «او خوبیهای ما را ستایش کرد ، او جز خوبیهای ما راندید» .

من تنها آنچه را که در ضمیر شما پنهان است به کلمات آورده ام .

و دانش کلمات چیزی جز سایه ای از دانش بی کلام نیست ؟

اندیشه های شما و کلمات من همه امواجی هستند از یک حافظه ی سر به مهر که دفتر دیروزهای ما را کتابت می کنند

و خاطره ی آن روزگاران کهن که سرزمین نه ما را می شناخت و نه خود را ،

و آن شبها که زمین سراسر توده ای آشفته و در هم بود ، همه در آن ثبت است .

خردمندان نزد شما می آیند تا شما را از معرفت خود توشه ای دهند

اما من آمده ام تا از معرفت شما توشه ای برم  و چیزی یافته ام که از حکمت و معرفت عظیم تر است .

و آن روح شعله ور شماست که چون آتش هر دم بر دایره ی خویش می افزاید و شما بیخبر از این گسترش مدام در ماتم پژمردن روزهای خود شیون می کنید .

آن شعله همان گوهر زندگی است که در جستجوی زندگی در بدنهایی که از گور می ترسند سیر می کند .

در اینجا هیچ گوری نیست .

کوهها و دشتها همچون گاهواره و پلکانند .

هر زمان که از صحرا ، جایی که نیاکانتان در دل خاک خفته اند ، می گذرید خوب بدان جایگاه نظر کنید . آنجا خود و کودکان خود را خواهید دید که دست در دست یکدیگر می رقصند .

همانا که شما اغلب شادی و عشرت دارید بی آنکه بدانید .

کسانی دیگر نیز نزد شما آمده اند و شما به خاطر وعده هایی که در ایمان از آنها شنیده اید دولت و ثروت و شکوه و شوکت خود را به آنها هدیه کرده اید .

من به شما کمتر از یک قول داده ام و شما با من بیش از آنها کریم و بخشنده بوده اید .

شما تشنگی سوزان ترم را در سودای حیات به من بخشیده اید

به درستی که هیچ هدیه ای برای انسان از آن عظیم تر نیست که تمام مقصودهای او را به لبهایی تشنه و تمام زندگی او را به چشمه ای جوشان بدل کنند .

و سربلندی و پاداش من در این است که هر زمان که من پای چشمه ها می آیم تا آب بنوشم ، می بینم که آن آب حیات نیز تشنه است(3) و هنگامی که من آنرا می نوشم او نیز مرا می نوشد .

برخی از شما تصور کرده اید که من محجوبتر و مغرورتر از آنم که هدیه ای بپذیرم .

آری من مغرورتر از آنم که مزد دریافت کنم اما ، برای گرفتن هدیه هیچ غروری ندارم .

و هر چند وقتی شما می خواستید که من بر خوان شما بنشینم ، در دامن تپه ها به خوردن تمشک بسنده می کردم ،

و در راهروی معبد می خفتم وقتی که شما با شادمانی مرا در خانه های خود مأمن و مأوی می دادید ،

با این همه دل مهربان و تشویش خاطر شما از گذشت شبها و روزهای من بود که غذا را در دهان من شیرین می کرد و خواب مرا با رویاهای خوش آب و رنگ می بخشید .

من بخاطر این موهبت برای شما طلب خیر و برکت می کنم :

شما چه بسیار چیزها که می بخشید و هیچ نمی دانید که بخششی کرده اید .

همانا آن لطف و مهربانی که خود را در آیینه بنگرد بدل به سنگ خواهد شد و هر کار خیر کهبر خود نام نیکویی نهد زاینده ی لعنت خواهد بود .

برخی از شما مرا مغرور و مست تنهایی خود خوانده اید و گفته اید ، «او با درختان جنگلها مشورت می کند اما ، با مردمان سخنی در میان نمی نهد . او به تنهایی بر بالای تپه ها می نشیند و از آنجا شهر ، را می نگرد» .

درست است که من از تپه ها بالا می روم و در راههای دورافتاده گام می زنم ،

اما چگونه می توانستم جز از مکانی بلند یا فاصله ای دور شما را نیک بنگرم ؟

انسان چگونه می تواند براستی نزدیک باشد مگر آنکه دور شود ؟

و در میان شما برخی بی حرف و صوت مرا صدا کردند و گفتند :

«ای بیگانه ، ای بیگانه ،ای عاشق بلندیهای دست نایافتنی ،

چرا در قله های بلند ، جایی که عقاب ها آشیانه می کنند ، مأوی گرفته ای ؟

چرا در پی آنی که به غیر ممکن دست یابی ؟

و در این دام که افکنده ای جز باد چه صید خواهی کرد ؟

و کدام پرنده موهوم را در آسمان به دام خواهی افکند ؟

بیا و یکی از ما باش .

از کوه فرود آی و گرسنگی خود را با خوردن نان ما و تشنگیت را با شراب ما فرونشان» .

آنها در عزلت اندیشه ی خویش این سخنان را گفتند ،

اما اگر عزلت آنان عمیق تر بود در می یافتند که من در آن بلندیها سرچشمه ی شادیها و غمهای شما را می جستم و هویت عظیم شما را که در آسمان سیر می کند شکار می کردم .

اما صیاد خود صید بود ،(4)

زیرا بسیاری از تیرهای من از کمان جستند تا بر هدف سینه ی من فرود آیند .

و آنکه پرواز می کرد همان بود که بر زمین می خزید .

زیرا وقتی بالهای من در آفتاب گسترده بود سایه ی(5) آن همچون لاک پشت بر زمین می خزید .

و من مومن ، همان من شکاک بود .

زیرا من اغلب انگشت خود را بر زخم خویش نهاده ام تا ایمانم به شما و دانشم از شماافزون شود .

و با این ایمان و دانش است که به شما می گویم

شما در بدنهای خود زندانی نیستیدو خانه ها و مزرعه ها نیز شما را در بر نگرفته اند .

آنچه حقیقت ذات شماست بر فراز کوهها زندگی می کند و همراه باد جهان را می گردد .

گوهر ذات شما موجودی نیست که برای گرما در آفتاب بخزد یا برای امن و آسایش خود حفره ای در زمین بسازد .

بلکه موجودی است آزاد و روحی است که تمامی زمین را در بر می گیرد و در اثیر آسمانی سیر می کند .

اگر این سخنان در پرده ی ابهام است ، در رفع پرده ی آن مکوشید .

آغاز همه چیز در ابری از ابهام پیچیده است اما پایان کارها چنین نیست .

و من می خواهم شما مرا یک آغاز بشمار آورید .

نطفه ی زندگی در فضای مه آلود و نه در شفافیت بلور بسته می شود .

کسی چه می داند ، شاید بلور همان مه است که سقف ابهام و تیرگی اش را ویران کرده است

و من می خواهم شما ، وقتی مرا به خاطر می آورید این نکته را نیز یاد کنید که آنچه در شما سست ترین و سرگشته ترین است ، قویترین و مصمم ترین نیز همان است .

آیا این نفس شما نیست که استخوان بندی شما را برافراشته و محکم کرده است ؟

آیا این شهر شما و آنچه در آن است همه زاده ی یک رویا نیست که شما حتی دیدن آنرا بیاد نمی آورید ؟

اگر شما می توانستید جزر و مد آن نفس را مشاهده کنید از مشاهده ی هر چیز دیگر دست می کشیدید .

و اگر می توانستید نجوای آن رویا را بشنوید به هیچ صدای دیگر گوش نمی دادید .

اما نه آن نفس را می بینید و نه آن نجوا را می شنوید .

و این خود شما را نیک است .

آن ابرها که حجاب دیده ی شماست به دست همان کسی که پرده را بافته است برکشیده خواهد شد .

و آن گل که گوشهای شما را انباشته ، با انگشتان کسی که آن گل را تخمیر کرد از گوش شما بیرون خواهد آمد .

و آنگاه شما خواهید دید ،

و آنگاه شما خواهید شنید .

اما در آن حال بر کوری و کری گذشته زاری نخواهید کرد .

زیرا در آن هنگام راز پنهان و مقصود نهایی کارها را در خواهید یافت ،

و تاریکی را مانند نور سلام خواهید کرد .(6)

پس از ادای این کلمات ، پیامبر نگاهی به اطراف خود کرد و دید که ناخدا در کنار سکان کشتی ایستاده ، گاه بادبانهای برافراشته و گاه افق دوردست را تماشا می کند .

پس باز به سخن آمد و گفت :

این ناخدای کشتی من سخت شکیباست و بیش از اندازه صبور و بردبار است .

باد می وزد و بادبانهای بی قراری می کنند ،

حتی سکان کشتی نیز خواهان حرکت است .

با وجود این ناخدا با آرامش ، سکوت مرا انتظار می کشد

و این دریانوردان که آوای امواج آن دریای عظیم تر را شنیده اند ،

آنها نیز با شکیبایی به سخنان من گوش فرا داده اند و اکنون دیگر صبر نخواهند کرد .

من آماده ام .

اینک نهر به دریا رسیده است و بار دیگر آن مادر عظیم پسرش را در آغوش می گیرد .

ای مردم اورفالیس ، شما را وداع می گویم .

این روز به پایان رسیده است .

و اکنون چون نیلوفر آبی برگهایش را بر روی فردای خویش می بندد .

آنچه اینجا به ما هدیه شد پاس خواهیم داشت و اگر کافی نباشد باز باید گرد هم آییم

و باز با هم دستهایمان را در پیش آن بخشنده دراز کنیم .(7)

فراموش مکنید که من به نزد شما باز خواهم گشت .

چند دمی دیگر ، روح مشتاق من آب و خاک جسم تازه ای را گرد خواهد آورد .

دمی چند بر پشت باد درنگ خواهم کرد و آنگاه زنی دیگر مرا خواهد زایید .

وداع می گویم شما را و وداع می گویم آن جوانیم را که با شما گذراندم .

همین دیروز بود که ما در یک رویا همدیگر را ملاقات کردیم .

شما در تنهایی من برایم آواز خواندید و من از شور و اشتیاق شما برجی در آسمان ساختم .

اما اکنون خواب از ما گریخته و رویای ما به پایان رسیده است تاریک روشن فجر جای خود را به روشنای آفتاب داده است .

اکنون ظهر بر ما ظاهر شده و از حال نیم خواب به بیداری کامل رسیده ایم و باید کوچ کنیم .

اگر در تاریک روشن خاطره یکبار دیگر با هم دیدار کردیم ، باز با هم صحبت خواهیم کرد و شما آوازی ژرف تر برایم خواهم خواند .

اگر دستهای ما در رویایی دیگر بهم رسد ، بر پهنه ی آسمان برجی دیگر برکشیم و طاق و رواقی دیگر برافرازیم .

با گفتن این سخنان به ملاحان علامت داد و آنها بی درنگ سکان کشتی را رها کردند ،

مهارها و بندها را گشودند و به جانب شرق(8) راه افتادند .

و فریادی از مردم برخاست که گویی از قلب واحدی نشأت می گرفت و این فریاد همچ.ن نفیر شیپوری عظیم در تاریک روشن غروب ، پهنه ی دریا را در پیچید .

تنها المیترا خاموش بود و کشتی را می نگریست تا هنگامی که در مه دریا محو شد .

و هنگامی که مردمان پراکنده شدند ، او همچنان تنها روی خاکریز دریا ایستاده بود و این گفته ی پیامبر را در دلش تکرار می کرد :

«دمی دیگر ، بر پشت باد

و زنی دیگر مرا خواهد زایید»(9) .

 

پی نوشت :

(1) راهی که عامه مردمان نمی روند ، راه عاشقان و سالکان است که بسیار خلوت است ، زیرا روندگانش بسیار اندکند :

گفتا کجاست خوشتر گفتم که قصر قیصر / گفتا چه دیدی آنجا ، گفتم که صد کرامت / گفتا چراست خالی گفتم ز بیم رهزن / گفتا که کیست رهزن ؟ گفتم که آن ملامت (مولانا)

(2) مولانا در فیه مافیه (مقالات) در صفت انسان کامل می گوید : صاحب دل است . چون او را دیدی همه را دیده باشی ... خلقان همه اجزای ویند و او کل است . (گزیده فیه مافیه قطعه 43-تالیف مترجم)

(3) تشنگان گر آب جویند از جهان / آب هم جوید به عالم تشنگان (مثنوی)

(4) گفتی شکار گیرم رفتی شکار گشتی / گفتی قرار گیرم خود بی قرار گشتی (مولانا)

بهر صیدی می شد او بر کوه و دشت / ناگهان در دام عشق او صید گشت (مثنوی)

(5) در فضای غیب مرغی می پرد / سایه ای اندر زمین می گسترد / جسم سایه سایه ی سایه دل است / جسم کی اندر خور پایه ی دل است (مثنوی)

(6) گه به سلام چمن آمد بهار / گه به سپاس آمد گل پبش خار (مخزن الاسرار)

(7) که :

ای خدای بی نظیر ایثار کن / گوش را چون حلقه دادی زین سخن / چون به ما بویی رسانیدی از این / در مبند این مشک را ای رب دین (مثنوی)

(8) مقصود از شرق در اینجا عالم جان و روح است در مقابل جهان خاک که عارفان از آن به غربت غریبه تعبیر کرده اند . رجوع کنید به رساله ی شیخ شهاب الدین سهروردی که در مجموعه آثار او از انتشارات انجمن فلسفه به طبع رسیده است .

(9) اشاره است به نظریه تناسخ که جبران به مفهوم خاصی از آن اعتقاد داشت .

 

حاشیه کتاب :

- بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران / کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران (سعدی)

- انما نطعمکم لوجه الله لانرید منکم جزاء و لاشکورا (انسان-9)

همانا ما شما را تنها به خاطر خدا اطعام می کنیم و از شما هیچ انتظار پاداش و سپاسی نداریم .

- فاذا کشف عنک غطائک «فبصرک الیوم حدید»

وقتی حجاب نور را از پیش برگرفتند در آن روز چشمانت سخت تیزبین خواهد بود

[ شنبه بیست و نهم آبان 1389 ] [ 8:8 ] [ بهار ]

سپس المیترا باز سخن گفت که اکنون می خواهیم برای ما از مرگ نکته ای بازگویی .

پیامبر گفت :

شما می خواهید از راز مرگ آگاه شوید .

اما چگونه این راز را درخواهید یافت مگر که آن را در قلب زندگی بجویید ؟

آن خفاش که چشمهای شب پرستش در پیش نور نابینا است نمی تواند راز نور را کشف کند .

اگر براستی می خواهید روح مرگ را مشاهده کنید ، پنجره ی قلبتان را به سوی جوهر زندگی بگشایید .

زیرا مرگ و زندگی یکی هستند چنانکه رودخانه و دریا از یک گوهرند .

آگاهی خاموش شما از ماورای زندگی در عمق امیدها و آرزوهایتان خفته است ،

و قلب شما مانند دانه هایی که در زیر برف پنهانند ، خواب بهار می بینند .

به این خوابها ایمان بیاورید ، زیرا دروازه ی ابدیت در آنها پنهان است .

ترس شما از مرگ همانند لرزش چوپانی است در برابر پادشاه ،

هنگامی که پادشاه می خواهد دست خود را به نشان افتخار و شرافت بر شانه چوپان نهد .

آیا چوپان در ورای آن لرزش و اظطراب از شادی و نشاط لبریز نیست ، که بزودی بر شانه ی خویش خلعت شاهانه و نشان افتخار خواهد داشت ؟

و باز آیا همین انتظار عزت و حرمت بر اضطراب او نخواهد افزود ؟

زیرا ، مردن چیست جز برهنه در باد ایستادن و در آفتاب ذوب شدن ؟

و قطع نفس چیست جز آزاد کردن نفس از این جزر و مد بیقرار ، تا اوج گیرد و گسترده شود و بی هیچ بند و زنجیر جویای خداوند گردد ؟

تنها وقتی از چشمه ی سکوت بنوشید می توانید براستی آواز بخوانید

و هنگامی که به قله کوه می رسید صعود را آغاز می کنید .

و هنگامی که زمین دست و پای شما را مصادره می کند و وام خود را باز می ستاند ، شما براستی دست افشانی و پایکوبی خواهید کرد .(1)

 

پی نوشت :

(1) ای همه منزل شده در ره تو بیرهه / بی قدمی رقص بین بی دهنی قهقهه

ای مرده شوی من زنخم را ببند سخت / زیرا که بی دهن دل و جانم شکرچش است (مولانا)

 

حاشیه کتاب :

- مرگ است کاروان که به مصر آرد / از چاه طبع یوسف کنعانم / مرگ است دستبرد خزان ؟ زنهار / کی زین خیال خام هراسانم / مرگ است نوبهار و پدید آرد / صد رنگ گل به طرف گلستانم / من خسته مرگ خضر مبارک پی / من تشنه مرگ چشمه حیوانم (الهی قمشه ای)

[ جمعه بیست و هشتم آبان 1389 ] [ 8:8 ] [ بهار ]

آنگاه کاهنی کهنسال گفت ما را از دین و دیانت سخنی بگوی .

پیامبر گفت :

آیا من امروز از چیزی جز دیانت سخن گفته ام ؟

آیا دین جز همان اندیشه ها و کردارهای ماست ؟

و آنچه از دیانت که اندیشه و کردار نیست ، آیا غیر از شگفتی و اعجابی است که از روح سرچشمه می گیرد ، حتی در آن هنگام که دستهای ما سنگی را شکل می بخشد یا در کارگاه بافندگی انگشت بر تار و پود می نهد ؟

چه کسی می تواند ایمانش را از اعمالش جدا کند ؟

یا اعتقادش را از اشتغالش جدا بیند ؟

چه کسی می تواند ساعات عمر را در پیش چشم بگستراند و بگوید :

«این ساعات برای خدا و آن ساعات برای خود ؟ این ساعات برای روح و آن ساعات برای جسم» .

تمام ساعات شما بالهایی هستند که در فضا از نفسی به نفس دیگر پرواز می کنند .

آن کس که خرقه ی تقوا را چون فاخرترین جامه خویش بر تن می کند ، همان بهتر که عریان باشد ،

زیرا از پشت آن تن پوش تظاهر ، باد و آفتاب در پوست او رخنه نخواهد کرد .

و آن کس که رفتارش را با موازین اخلاق می سنجد ، پرنده ی خوش آواز روحش را در قفس اسیر می کند .

آزادترین آوازها از میان میله ها و سیمهای قفس برنمی خیزد .

و آن کس که عبادت برایش یک پنجره است که هم می تواند آنرا باز کند و هم ببندد ،

هنوز خانه ی روحش را زیارت نکرده است ، خانه ای که پنجره هایش به پهنایی از یک بامداد تا بامداد دیگر گسترده است .

زندگی روزمره ی شما معبد شما و دین شماست .

هر زمان که بدین معبد وارد می شوید هر چه دارید را با خود ببرید :

از گاوآهن تا کوره ی آهنگری ،

و از تبر تا چنگ  عود

و آنچه را به ضرورت نیاز یا تنها برای شادی و نشاط ساخته اید نیز با خود ببرید (و هیچ نگران بلندیها و کوتاهی ها نباشید)

زیرا شما نمی توانید حتی در رویای روزانه خویش به مقامی برتر از پیروزیهایتان نایل شوید و نه می توانید به پایه ای پایین تر از شکستهایتان فرو افتید .

و نیز چون به معبد روید همه ی آدمیان را با خود ببرید ،

زیرا شما در پرستش خویش به مرتبه ای برتر از امیدهای آنان پرواز نتوانید کرد

و نه می توانید در حقارت و خواری به نقطه ای فروتر از یأس آنان درافتید .

و اگر می خواهید خدا را بشناسید ، به حل هزار معما نپردازید ،(1)

بلکه در اطراف خود نظر کنید و او را ببینید که با کودکان شما سرگرم بازی است .

و به آسمان نظر کنید و او را مشاهده کنید که برابرتان راه می رود

و با رعد و برق دستهای خود را دراز می کند و با باران از آسمان به زمین می آید .

او را خواهید دید که در گلها لبخند می زند

و دستهای خود را در شاخه های درختان برای شما تکان می دهد .

 

پی نوشت :

(1) حدیث از مطرب و می گوی و راز دهر کمتر جو / که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را (حافظ)

 

حاشیه کتاب :

- دین و مذهب بر ما عشق رخ دلبر ماست / پیش ارباب نظر دین مصحح این است (دیوان شمس)

[ پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389 ] [ 8:8 ] [ بهار ]

آنگاه شاعری گفت از زیبایی سخن بگوی .

پیامبر گفت :

شما زیبایی را کجا جستجو خواهید کرد و چگونه آنرا خواهید یافت مگر آنکه زیبایی خود راهبر شما باشد ؟

و شما چگونه از او سخن خواهید گفت ، مگر او خود بافنده اطلس گفتار شما باشد ؟

غمزدگان و مجروحان گویند ، «زیبایی لطف و مهربانی است . او همچون مادری جوان که از شکوه خود کمی شرمگین است در میان ما می خرامد » .

و آنان که شوق و شوری در دل دارند گویند ، «چنین نیست ، بلکه زیبایی مظهر قدرت و هیبت است . همچون طوفانی است که زمین زیر پا و آسمان بالای سر ما را می لرزاند» .

و آن ملوانان خسته و در راه مانده گویند ، «زیبایی نجوایی است ملایم در گوش ؛ او با روح ما سخن می گوید . صدای او به سکوتهای ما تسلیم می شود همچون نور ضعیفی که از ترس سایه ها بخود می لرزد» .

و رهروان بی قرار و بی آرام گویند ، «ما بانگ زیبایی را که در میان کوهها فریاد بر می آورد شنیده ایم ، با فریادهای او صدای سم اسبان و بال پرندگان و غرش شیران همراه بود» .

شبگرد شهر می گوید ، «زیبایی همراه با سپیده از شرق طلوع خواهد کرد» .

و هنگام ظهر زحمتکشان و خستگان راه می گویند ، «ما از پنجره های غروب زیبایی را دیده ایم که بر دامن تپه ها آرمیده است» .

و در زمستان آن بینوای در برف مانده می گوید ، «زیبایی همراه با بهار بر بلندیها خیمه خواهد زد» .

و در تابستان آن دهقان سالخورده می گوید ، «ما زیبایی را دیده ایم که با برگهای پاییزی رقصان به زمین می آید و در گیسوی او برف و بوران را مشاهده کرده ایم» .

شما همه این سخنان را درباره ی زیبایی گفته اید ،

اما ، بحقیقت از او هیچ نگفته اید . بلکه آرزوهای نایافته خود را بیان کرده اید .

درحالیکه زیبایی یک نیاز نیست ، بلکه تجربه ای از وجد و شادی و مستی است .

زیبایی نه لبهای تشنه است و نه دستهای تهی که به نیاز پیش آورده اند ،

زیبایی قلبی است شعله ور و جانی است مجذوب و افسون شده .

زیبایی نه نقشی است که شما چشم بر آن گشایید و نه آوازی است که بدان گوش سپارید .

بلکه زیبایی نقشی است که شما می بینید اگرچه چشمهایتان را ببندید و آوازی است که می شنوید اگرچه گوشهایتان را بگیرید .

زیبایی شیره پوستهای پرشیار درخت نیست .

زیبایی بال و پری نیست که به چنگالی بسته باشند .

زیبایی باغی است در شکوفایی جاودانه و دسته فرشتگانی است در پرواز ابدی .

ای مردم اورفالیس ، زیبایی زندگی است هنگامی که زندگی نقاب از چهره ی مقدس خویش برمی دارد .

آن زندگی شمایید و آن نقاب نیز شمایید .

زیبایی ابدیت است که خود را در آیینه می نگرد و آن ابدیت شمایید و آن آیینه نیز شمایید .

 

حاشیه کتاب :

- زیبایی حقیقت است / و حقیقت زیبایی است / جز این چیزی نمی دانیم / و به چیزی جز این نیاز نداریم (جان کیتس)

- که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد / خطا بود که نبینند روی زیبا را (سعدی)

[ چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389 ] [ 8:8 ] [ بهار ]

و آنگاه درویش صومعه نشینی که سالی یکبار از شهر اورفالیس دیدن می کرد گفت ای خردمند از لذت و عشرت نیز سخنی درمیان آور .

پیامبر گفت :

لذت سرود آزادی است ، اما نفس آزادی نیست .

لذت شکوفه های آرزوست ، اما میوه ی آن نیست .

لذت ژرفایی است که ما را به بلندا می خواند اما خود نه ژرف است و نه بلند .

لذت قفسی است که در فضا بال گرفته اما بی حجاب با فضای بیکران پیوند ندارد .

آری بحقیقت لذت یک سرود آزادی است

و من آرزو می کنم که شما آن سرود را با تمامی دل بخوانید .

اما چنین نمی خواهم که دلتان را در آن سرود گم کنید .

بعضی جوانان شما لذت را چنان به شوق می جویند که گویی زندگی همین لذت است و مردمان به داوری می نشینند و ایشان را ملامت می کنند .

من نه در کار آنان داوری می کنم و نه داغ ملامت بر دستشان می نهم . بلکه رها می کنم تا خود راهشان را بجویند .

زیرا آنان به هر حال دختر صاحب جمال لذت را به کف می آورند و او هیچگاه تنها نیست .

بلکه آن دختر را هفت خواهر است که کمترینشان در جمال از لذت بیش است .

شما داستان آن مرد را شنیده اید که در زمین به دنبال ریشه علف می گشت و گنج پیدا کرد ؟(1)

برخی از بزرگتران شما لذتهای پیشین خود را با ندامت یاد می کنند مانند کارهای خطایی که در مستی مرتکب شده اند .

اما ندامت ، تیره کردن آسمان ذل است نه تنبیه کردن نفس .

آنها باید لذات گذشته را با شکر و سپاس یاد کنند چنانکه گویی خرمن تابستان را درو می کنند .

با این همه اگر ندامت به آنها آرامش می دهد ، بگذارید به آرامش رسند .

و در میان شما کسانی هستند که نه چندان جوانند تا لذتهای شباب را بجویند و نه چندان سالخورده اند که به خاطره ای دل خوش دارند .

و در این ترس که از جستن لذت و یادآوری لذات پیشین دارند بکلی از لذات پرهیز می کنند مبادا که از روح غافل شوند و او را بیازارند ، اما باز همان پرهیز ایشان را مایه ی لذت است .

و بدین سان آنها نیز به گنج می رسند ، هر چند که با دستهای لرزان در جستجوی ریشه زمین را می کاوند .

ولی به من بگویید کیست که بتواند روح را بیازارد ؟

آیا عندلیب شب خوان آرامش شب را بر هم خواهد زد یا شب پره ستارگان را خواهد آزرد ؟

آیا آتش و دود شما باری بر دوش باد خواهد بود ؟

آیا تصور کرده اید روح یک برکه ی راکد است که بتوان با چوب دستی آن را دچار تلاطم کرد ؟

اغلب چنین است که وقتی شما خود را از لذتی باز می دارید ، آرزوی آن لذت در نهانخانه ی وجودتان باقی می ماند .

کسی چه می داند ؟ شاید آنچه امروز طرد می شووود در انتظظظار فردا می نشیند .

حتی جسم شما میراث خود را خوب می شناسد و نیازهایی را که حق اوست درک می کند و فریب نمی خورد .

و بدن شما چنگ روح شماست .

و این با شماست که از آن چنگ آهنگهای خوش برآورید یا صداهای آشفته و ناهنجار به گوشها رسانید .

اکنون ممکن است در دل بپرسید از کجا دریابیم کدام لذت ما را شایسته است و کدام لذت ما را روا نیست .

شما در دشتها و باغهای خود گشت و گذار کنید تا این نکته را دریابید .

لذت زنبور عسل در این است که شیره ی گیاهان نوش کند و شهد و عسل بیرون آورد ،

و لذت گل نیز در این است که شهد وجودش را به زنبور تسلیم کند .

برای زنبور ، گل چشمه زندگی ،

و برای گل ، زنبور پیام آور عشق است ،

و برای هر دو ، دادن و گرفتن لذت ، یک نیاز و یک وجد و شادی است .

ای مردم اورفالیس ، در کسب لذت خود مانند گلها و زنبورهای عسل باشید .

 

پی نوشت :

(1) در غزل زیر مولانا به نمونه هایی از اینگونه بخت و اقبالها از جمله قصه ی آن خارکن که گنج یافت اشاره کرده است :

یاران سحر خیزان تا صبح که دریابد / تا ذره صفت ما را که زیر و زبر یابد / آن بخت که را باشد کاید به لب جویی / تا آب خورد ناگه او عکس قمر یابد / یا تشنه چو اعرابی در چه فکند دلوی / در دلو نگارینی چون تنگ شکر یابد / یا همچو سلیمانی بشکافد ماهی را / اندر شکم ماهی او خاتم زر یابد / یا چون پسر ادهم راند به سوی آهو / تا صید کند آهو خود صید دگر یابد / یا مرد علف کش کو گردد سوی ویرانها / ناگاه به ویرانی از گنج خبر یابد / رو رو بهل افسانه تا محرم و بیگانه / از نور الم نشرح بی شرح تو دریابد

 

حاشیه کتاب :

- دوستان وقت گل آن به که عشرت کوشیم / سخن پیر مغان است به جان بنیوشیم (حافظ)

- عشرت کنیم ورنه به حسرت کشندمان / روزی که رخت جان به جهان دگر کشیم (حافظ)

- عشرت شبگیر کن می نوش کاندر راه عشق / شبروان را آشناییهاست با میر عسس (حافظ)

[ سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389 ] [ 8:8 ] [ بهار ]

آنگاه راهبه ای دیگر پای پیش نهاد و گفت برای ما از دعا سخن بگوی .

پیامبر گفت :

شما هنگام سختی دعا می کنید و در هنگام فقر و نیاز زبان به نیایش می گشایید .

کاش در روزگار نعمت و شادی نیز دعا می کردید .

زیرا ، حقیقت دعا جز این نیست که شما هستی خویش را در اثیر آسمانی و اکسیر زندگی گسترش می دهید .

اگر برای نیل به شادی دعا می کنید و ظلمات غمهای خویش را به آسمان می فرستید ،

شادی شما نیز باید نور صبحگاه قلبتان را در فضا پخش کند .

و اگر هنگامی که روحتان شما را به دعا می خواند کاری جز گریه نمی توانید کرد ،

روحتان باید شما را چندان بدین گریه برانگیزد و چندان پافشاری کند تا بتوانید با خنده و شادی به آستان دعا روید .

وقتی دعا می کنید شما به معراج می روید و با همه ی کسانی که در آن دم به دعا نشسته اند دیدار می کنید و جز آنان که دعا می کنند کسی را زیارت نخواهید کرد .

پس بگذارید زیارت نامرئی شما از این معبد به خاطر چیزی جز وجد و شادی و همراز شدن با جهان نباشد .

زیرا اگر در این معبد درآیید و شما را جز خواستن سودایی نباشد ، شما را چیزی نخواهند بخشید .

و اگر بدین معبد وارد شوید تا خود را بیفکنید و خوار دارید ، شما را عزیز و بلند نخواهند کرد .

و حتی اگر به معبد آیید تا برای خیر دیگران پیزی طلب کنید دعای شما را اجابت نخواهند کرد .

همین که به حریم این معبد ، پنهان وارد شوید شما را کافی است .

من نمی توانم شما را دعایی بیاموزم و کلماتی تعلیم کنم که بدان خدا را نیایش کنید .

خداوند به کلمات شما گوش نخواهد کرد ، مگر آن کلمات را خود بر زبان شما جاری کند .

و من نمی توانم دعای دریاها و جنگلها و کوهها را به شما تعلیم دهم .(1)

اما شما که از کوهها و دریاها و جنگلها زاده شده اید می توانید دعای آنها را در قلب خود بیابید .

اگر در آرامش شب گوش فرا دارید ، صدای آنها را در سکوت خواهید شنید که :

ای پروردگار ما ، ای نفس در پرواز ما ، این خواست تو است که در ما می خواهد .

این آرزوی تو است که در ما آرزو می کند .

این شوق تو است که شبهای ما را روز می گرداند . شبهایی که از آن توست و روزهایی که ملک توست .

ما نمی توانیم چیزی از تو بخواهیم ، زیرا تو نیازهای ما را نیک می دانی پیش از آنکه نیازها در ما زاده شود .(2)

نیاز حقیقی ما تویی و اگر تو خود را بیشتر به ما دهی همه ی آرزوهای ما را برآورده کرده ای .

 

پی نوشت :

(1) فتلقی آدم من ربه کلمات فتاب الیه انه هوالتواب رحیم . (بقره-37)

و آدم از پروردگار خود کلماتی آموخت ، پس به سوی او توبه کرد همانا که خداوند توبه پذیر و مهربان است .

ای دعا از تو اجابت هم ز تو / ایمنی از تو مهابت هم ز تو / این دعا هم بخشش و تعلیم توست / ورنه در گلخن گلستان از چه رست (مثنوی)

(2) ما نبودیم و تقاضامان نبود / لطف تو ناگفته ما می شنود (مولانا)

 

حاشیه کتاب :

- از خدا غیر از خدا را خواستن / ظن افزونی است ، کلی کاستن (مثنوی)

- دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت / عمری است که عمرم همه در کار دعا رفت (حافظ)

- شبها همه دامن خیالت را / تا صبح گرفتم و دعا کردم (الهی قمشه ای)

- سعدی گدا بخواهد و منعم به زر خرد / ما را وجود نیست ، بیا تا دعا کنیم (سعدی)

- پرسند الهی را کز دوست چه می خواهی / ای بی خبران من هیچ جز دوست نمی دانم (الهی قمشه ای)

[ دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389 ] [ 8:8 ] [ بهار ]

و آنگاه یکی از سالخوردگان شهر گفت از خیر و شر نیز ما را سخنی بگوی .

پیامبر گفت :

من می توانم از خوبیهای شما سخن گویم اما از شر و بدی نشانی نمی توانم داد .

زیرا شر چیست بجز همان خیر که از گرسنگی و تشنگی خویش عذاب کشیده است ؟

همانا وقتی خوبی گرسنه می شود غذای خود را حتی در غارهای تاریک جستجو می کند و وقتی تشنه می شود حتی از آبهای تیره ی مرداب می نوشد .

وقتی که با خود یگانه اید وجودتان خیر و خوبی است .

اما وقتی با خود یگانه نیستید باز نمی توان شما را به شر و بدی نسبت داد .

زیرا خانه ای که شکاف خورده است ، جایگاه درداننخواهد بود بلکه تنها یک خانه ی شکاف خورده است .

و کشتی که لنگرش را از دست داده ممکن است بی هدف در آبهای خطرناک سرگردان شود اما ، به قعر دریا نخواهد رفت .

وقتی می کوشید از وجودتان چیزی عطا کنید خیر در شماست .

اما وقتی که می کوشید چیزی به دست آورید نیز شری در شما نیست .

زیرا وقتی که برای سود تلاش می کنید شما ریشه ای هستید که مادر زمین را تنگ در آغوش می گیرد و از پستان آن شیر می خورد .

و میوه نمی تواند به ریشه بگوید «مانند من باش ، رسیده و پر آب ، خیر و برکت وجودت را به دیگران عطا کن» .

زیرا عطا کردن برای میوه یک نیاز است چنانچه دریافت کردن برای ریشه نیز یک نیاز به شمار می آید .

وجود شما خیر است وقتی در بیداری کامل سخن می گویید

اما وجودتان شر نیست

وقتی که زبان شما در خواب بی هدف اصواتی پدید می آورد .

حتی یک صحبت لکنت آمیز ممکن است مایه ی تقویت یک زبان ضعیف گردد .

شما خوب هستید وقتی که دلیر و مصمم با گامهای استوار به سوی مقصد پیش می روید .

اما وقتی با قدمهای لرزان و لنگ لنگان به سوی هدف می روید نیز بد نیستید .

اما شما که نیرومند و چابکید ؛ بنگرید که در پیش لنگان خود را لنگ مکنید و اینکار را محبتی به آنان مدانید .

خیر و خوبی در شما به گونه های بیشمار ظاهر می شود اما ، در فقدان خیر شما شر نیستید .

فقط می توان گفت در راه لنگ مانده اید و درنگ کرده اید .

چه حیف که گوزنها نمی توانند چابکی را به لاک پشت ها بیاموزند .

خوبی شما در آرزویی که برای نیل به نفس بزرگ الهی خویش دارید آشکار می شود و این آرزو در همه ی شما موج می زند

در برخی از شما این آرزو چون سیلابی پرشتاب است که با قدرت به آغوش دریا می رود و اسرار تپه ها و آواز جنگلها را با خود به ارمغان می برد .

و در برخی دیگر این آرزو نهر آرامی است که پیش از رسیدن به دریا در هر پیچ و خک گم می شود و هر گوشه درنگ می کند .

ولی آنکه شوق و شتابش افزون است نباید بر آنکه توشه آرزویش کمتر است عتاب کند که چرا اینچنین آهسته و پردرنگ می روی ؟

آنها که خوبی را براستی دریافته اند از آنکه برهنه است به طعنه نمی پرسند «جامه ات کجاست ؟» و با بی خانمان به طنز نمی گویند : «بر سر خانه ات چه آمده است ؟»

 

حاشیه کتاب :

- می گویند دو خداست / یکی خالق خیر و یکی خالق شر / اکنون تو بنما خیر بی شر / تا ما مقر شویم که خدای شر هست و خدای خیر / و این محال است زیرا خیر و شر دو نیستند / و میان ایشان جدایی نیست . (فیه مافیه-مقالات مولانا)

- خیر می خورد و شر نگه می داشت / این غله می درود و آن می کاشت (نظامی)

[ یکشنبه بیست و سوم آبان 1389 ] [ 8:8 ] [ بهار ]

و آنگاه از میان مردم اختر شناسی گفت : ای حکیم در ماهیت زمان چه می گویی ؟

پیامبر گفت :

شما زمان را می سنجید و به میزان می آورید در حالیکه زمان بی انتهاست و از شمار و اندازه بیرون است .

شما کارهای خود را با زمان هم آهنگ می کنید ، حتی سلوک روحتان را به هدایت ساعتها و فصلها می سپارید

شما از زمان جویباری نقش می کنید و سپس بر لب جوی می نشینید و در گذار آب می نگرید(1)

با این همه آنچه در شما بی زمان است از ماهیت بی زمانی حیات آگاهی دارد

و نیک می داند که دیروز جز خاطره ی امروز ، و فردا جز رویای امروز چیزی نیست

و می داند که آنچه در شما می اندیشد و آواز می خواند

هنوز ساکن آن نخستین لحظه ای است که ستارگان را بر دامن آسمان افشاندند .

در میان شما کیست که احساس نمی کند نیروی عشق در او بی انتهاست

و کیست که احساس نمس کند که این عشق ، اگر چه بی منتهاست ، در مرکز وجود او محاط و محدود است و از اندیشه ی عاشقانه ای به اندیشه ی عاشقانه ی دیگر و از کار عاشقانه ای به کار عاشقانه ی دیگر سیر نمی کند ؟

و آیا زمان نیز مانند عشق قسمت ناپذیر و لامکان نیست ؟

اما اگر شما در اندیشه ی خویش باید که زمان را به فصلهای گوناگون قسمت کنید ،

این تقسیم چنان باشد که هر فصل فصلهای دیگر را نیز شامل شود

و چنان باشد که امروزتان گذشته را با ذوق خاطرات ، و آینده را با آرزو و اشتیاق در آغوش گیرد .

 

پی نوشت :

(1) بنشین برلب جوی و گذر عمر ببین / کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس (حافظ)

 

حاشیه کتاب :

- صد هزاران سال و یک ساعت یکی است / عارفان را کی در این معنی شکی است / هست ازل را و ابد را اتحاد / عقل را ره نیست سوی افتقاد (مثنوی)

- باغ سبز عشق کو بی منتهاست / جز غم و شادی در او بس میوه هاست (مثنوی)

[ شنبه بیست و دوم آبان 1389 ] [ 8:8 ] [ بهار ]

آنگاه دانشمندی گفت ای دانای روزگار از حرف و گفت و صوت سخن بگوی .

پیامبر گفت :

شما هنگامی سخن می گویید که با اندیشه های خود در صلح و آرامش بسر نمی برید

و هنگامی که نمی توانید در عزلت قلب خویش زندگی کنید ، زندگی را در لبهای خود ادامه می دهید و صدا برای شما سرگرمی و تفریح می شود .

و در بسیاری از سخنان شما اندیشه ها کم و بیش قربانی می شوند .

زیرا ، اندیشه مرغ هواست(1) و در قفس کلمات ممکن است بالهای خود را بگشاید اما پرواز نخواهد کرد .

گروهی از شما از ترس تنهایی به دامن پرگویان پناه می برند .

زیرا سکوت تنهایی ، وجود عریان آنها را در پیش چشمهایشان می آورد و آنها از آن می گریزند .

و گروهی دیگر هستند که سخن می گویند و بدون معرفت و تامل ، حقیقتی را فاش می کنند که خود چیزی از آن درنمی یابند .

گروهی دیگر هستند که حقیقت را در درون خود دارند اما به دام سخن نمی آورند .

در سینه ی چنین مردمی روح با سکوت خوش آهنگش خانه دارد .

هنگامی که شما با دوست خود در صحرا یا میان بازار دیدار می کنید ، بگذارید که روحشما لبهایتان را به حرکت درآورد و زبانتان را هدایت کند .

 بگذارید آن آوای پنهان در صدای شما ، در گوش پنهان او سخن گوید .

زیرا روح او حقیقت قلب شما را مانند طعم شراب به خاطر می آور ، در آن هنگام که از جام رنگ و نشانی بر جای نمانده است .

 

پی نوشت :

(1) کس را بر اندیشه دست نیست / اندیشه ها مرغان هوایی اند (فیه مافیه)

 

حاشیه کتاب :

- سخن که از جان خیزد ز جان حجاب کند / ز آفتاب معانی بیان حجاب کند (مولانا)

- گفتن جان کندن است / و شنیدن جان پروردن (شمس تبریزی)

- بلبلانه نعره زن در روی گل / تا کنی کشغولشان از بوی گل / تا به قل مشغول گردد گوششان / سوی روی گل نپرد هوششان (مثنوی)

[ جمعه بیست و یکم آبان 1389 ] [ 8:8 ] [ بهار ]

و آنگاه جوانی گفت ای حکیم مهربان از دوستی سخن بگوی .

پیامبر گفت :

دوست شما همان دعای شماست که مستجاب شده است .

مزرعه ی شماست که در آن با عشق دانه می کاریدو با شکر درو می کنید .

سفره ی طعام و شعله آتشدان شماست .

زیرا با گرسنگی نزد او می آیید و در کنارش آرامش می جویید .

وقتی دوست شما از ضمیر خویش سخن می گوید ، شما را نه هراس آن باشد که گویید ، «چنین نیست» و نه دریغ باشد که گویید ، «آری چنین است» .

و هنگامی که او سکوت می کند قلب شما از گوش کردن به آوای قلب او باز نمی ایستد .

زیرا ، در اقلیم دوستی همه ی اندیشه ها ، همه ی آرزوها و انتظارات بی هیچ کلمه ای به دنیا می آیند و میان دو دوست تقسیم می شوند ،

با شادی و نشاطی که در زبان نمی گنجد .

وقتی از دوست جدا می شوید غمی به دل راه نمی دهید ،

زیرا آنچه را که شما در او بیش از همه دوست می دارید ای بسا که در جدایی بهتر در چشم شما جلوه کند ، چنانکه کوه نورد وقتی از دشت به کوه می نگرد آنرا بهتر می بیند .

و خوشتر آنکه در دوستی هیچ مقصودی در میان نباشد مگر آنکه روح شما ژرفتر و عظیم تر شود .

زیرا اگر عشق در پی چیزی جز کشف اسرار عشق باشد ، به حقیقت عشق نیست

بلکه دامی است که آدمی می گسترد و در آن صیدی جز کالای بیهوده نمی افتد .

و بگذار بهترین بخش هستس تو از آن دوستت باشد .

اگر او دریای وجودت را هنگام جزر آب دیده است ، بگذار در مد آب نیز آنرا تجربه کند .

زیرا اگر دوستت را بدان خاطر بخواهی که ساعات خود را در صحبت او بر باد دهی ، بهره آن دوستی چه خواهد بود ؟

پس در صحبت او ساعاتی را بجوی برای زیستن (نه برای کشتن) .

زیرا دوست برای آن است که نیاز تو را برآورد نه تهی بودنت را پر کند .

و بگذار که در پیوند شیرین دوستی خنده و شادی باشد و شریک شدن در لذتهای یکدیگر .

زیرا در شبنم نکته های ظریف و کوچک دل آدمی صبح خود را می یابد و تازه و با طراوت می شود .

 

حاشیه کتاب :

- دریغ و درد که تا این زمان ندانستم / که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق (حافظ)

- دوستان در هوای صحبت یار / زر فشانند و ما سر افشانیم (سعدی)

- باز درآمد به جمع مجلسیان دوست دوست / گرچه غلط می دهد نیست غلط اوست اوست (مولانا)

- نور رود سوی نور محرم آن نیست کور / عشق بود بی گمان طالب و جویای عشق (مولانا)

- یار خوش چیزی است / زیرا که یار از خیال یار / قوت می گیرد و می بالد . (فیه مافیه مولانا)

[ پنجشنبه بیستم آبان 1389 ] [ 8:8 ] [ بهار ]

آنگاه آموزگاری برخواست و از آموختن پرسید .

پیامبر گفت :

هیچکس نمی تواند شما را چیزی بیاموزد مگر آنچه را که نیم خواب در فجر آگاهی شما آرمیده است .

آموزگاری که در سایه ی معبد میان پیروانش قدم می زند از گنج دانش خویش به آنها چیزی نمی دهد ، بلکه عشق و ایمانش را با آنها قسمت می کند .

اگر آموزگار براستی خردمند باشد ، از شما نمی خواهد که به خانه ی معرفت او داخل شوید ، بلکه شما را به آستان اندیشه ی خودتان بار می دهد .(1)

اختر شناس را شاید که با شما از فهم خویش در اسرار فضا سخنی گوید اما ، هیچ نشاید که فهم خویش را به شما ببخشد .

و خنیاگر تواند که موسیقی افلاک را بر شما زمزمه کند ، اما نتواند شما را گوشی بخشد که آن زمزمه را دریابید و نه به شما حنجره ای عطا کند که آن موسیقی را زمزمه کنید .

و آن کس که در علم اعداد استاد است ممکن است با شما از قلمرو کمیت ها سخن گوید اما ، نمی تواند شما را بدان اقلیم رهنمون شود .

زیرا آدمی نمی تواند بالهای خیال و چشم شهود خویش را به دیگری وام دهد .

و چنانکه هر یک از شما در علم خداوند جایگاه خاص دارید همچنین باید که معرفت شما از خداوند و درک شما از اسرار زمین خاص شما باشد .

 

پی نوشت :

(1) تو را هر کس به سوی خویش خواند / تو را من جز به سوی تو نخوانم (مولانا)

 

حاشیه کتاب :

- در آن روزی که گلها می سرشتند / به دل در ، قصه ی ایمان نوشتند / کلام حق بدان گشته است منزل / که یادت آورد از عهد اول (گلشن راز)

- ما همه اولاد آدم بوده ایم / در بهشت آن نغمه ها بشنوده ایم (مثنوی)

[ چهارشنبه نوزدهم آبان 1389 ] [ 8:8 ] [ بهار ]

و آنگاه مردی گفت اکنون از معرفت نفس سخن بگوی .

پیامبر فرمود :

دلهای شما در سکوت از اسرار روزها و شبها آگاه است .

اما گوشهای شما تشنه ی شنیدن آن دانش قلبی در صوت و صداست .

شما دوست دارید آنچه را پیوسته در دل دانایتان بوده است در صورت کلمات نیز دریابید

و با انگشت کلمات بدن عریان احلام و آرمانهایتان را لمس کنید

و چه خوش که چنین شوقی در شماست .

زیرا چشمه ی پنهان روح شما باید زمزمه کنان به سوی دریا سیر کند

و گنجهای درون بی انتهایتان باید که در پیش چشمهای شما ظاهر شود .

اما هیچ ترازویی مجویید که گنجهای ناشناخته ی شما را بسنجد و در پی آن مباشید که با چوب دست کلام ژرفای بحر درون را بپیمایید .

زیرا نفس آدمی دریایی است که از حد و مرز بیرون است .(1)

مگویید که «من حقیقت را یافته ام» ، بلکه بگویید ، «من به حقیقتی دست یافته ام» .

نگویید «من راه روح را شناخته ام» ، بلکه بگویید ، «من روح را دیده ام که از گذرگاه هستی من می گذرد» .

زیرا که روح در تمامی راهها گام می زند .

روح تنها بر یک خط سیر نمی کند و مانند یک نی نمی روید .

بلکه روح طومار هستی خود را می گشاید ،

همچون نیلوفر آبی با گلبرگهای بی شمار .

 

پی نوشت :

(1) تو یکی تو نیستی ای خوش رفیق / بلکه گردونی و دریای عمیق (مثنوی)

 

حاشیه کتاب :

- بوسه بده خویش را ای صنم سیم تن / ای به ختا تو مجو خویشتن اندر ختن / گر به بر اندر کشی سیمبری چون تو کو / بوسه ی جان بایدت ؟ بر دهن خویش زن (مولانا)

[ سه شنبه هجدهم آبان 1389 ] [ 8:8 ] [ بهار ]

و آنگاه زنی گفت از رنج و محنت چه می گویی ؟

پیامبر گفت :

رنج شکستن پوسته ای است که فهم و ادراک شما را زندانی کرده است .

چنانچه هسته باید نخست در دل خاک بشکافد تا راز دلش در آفتاب عریان شود ، شما نیز باید که رنج شکافتن را تجربه کنید تا به شکفتن در رسید .(1)

و شما اگر می توانستید با مشاهده ی اعجاز مستمر زندگی دلتان را از شراب اعجاب لبریز کنید ، رنجهایتان کمتر از شادیهایتان شگفت آور نبودند ،

و آنگاه می توانستید فصلهای گوناگون دل را چون فصلهای چهارگانه که بر دشت و صحرای شما می گذرند پذیرا شوید .

و می توانستید با آرامش زمستان غم را تماشا کنید و بگذرید .

رنجهای شما بیشتر گزیده دست شماست .

و آن شربت تلخی است که طبیب درونتان برای نفس بیمار شما تجویز می کند .

از این رو به طبیب اطمینان کنید و داروی شفابخش او را در سکوت و آرامش بنوشید

زیرا دستهای او در عین سنگینی و خشونت به دست لطیف و مهربان آن طبیب غیبی هدایت می شود .(2)

و جامی که او تجویز می کند ، هر چند لبهای شما را می سوزاند ، ساخته از خاکی است که آن کوزه گر پنهان به سرشک خویش سرشته است .

 

پی نوشت :

(1) دانه ها اندر زمین پنهان شود / سر آن سرسبزی بستان شود (مثنوی)

(2) زخم بلا مرهم خودبینی است / تلخی می مایه ی شیرینی است / رنج ز فریاد بری ساحت است / در عقب رنج بسی راحت است (نظامی)

 

حاشیه کتاب :

- مگریز ای جان ز بلای جانان / که تو خام مانی چو بلا نباشد (مولانا)

- گر رنج پیشت آید و گر راحت ای حکیم / نسبت مکن به غیر که اینها خدا کند (حافظ)

[ دوشنبه هفدهم آبان 1389 ] [ 8:8 ] [ بهار ]

آنگاه راهبه از نو برخاست و گفت ای پیر روشن ضمیر با ما از ماهیت عقل و عشق سخن بگوی .

پیامبر گفت :

روح شما اغلب میدان نبردی است که در آن عقل و منطق با شوق و عشق در جنگ و ستیزند .

کاش می توانستم در میدان روح شما میانجی باشم و این رقابت و ناهماهنگی را میان قوای قدسی وجودتان به وحدت و آهنگ بدل کنم .

اما چگونه در این کار توفیق خواهم یافت ، مگر آنکه شما خود در این میانه صلح آفرین باشید و عاشق همه ی ارکان هستی خویش .

و دریابید که عقل سکان و عشق بادبان کشتی روح شماست .

اگر سکان یا بادبان کشتی شما بشکند ، یا دستخوش امواج و تلاطم دریا خواهید شد و یا در وسط اوقیانوسی بی حرکت برجای خواهید ماند .

اگر عقل به تنهایی در وجود شما فرمانروا شود ، شما را زندان و زنجیر خواهد بود ، و عشق اگر در سایه ی عنایت عقل نباشد شعله ای است که خود را خاکستر خواهد کرد .

پس بگذارید روح شما عقل را تا عرش عشق تعالی بخشد ، تا او نیز بتواند به شادی آواز سر دهد .

و بگذارید روح شما شعله ی عشق را با عقل هدایت کند تا عشق با رستاخیز روزانه اش هر بامداد همچون ققنوس آتش زاد از خاکستر وجود خویش بال به آسمان کشد .

شایسته آن است که منطق و شوق یا عقل و عشق همچون دو مهمان عزیز در خانه ی شما با هم زندگی کنند .

بیگمان شما مهمانی را گرامی تر از مهمان دیگر نخواهید داشت زیرا ، هر کس به یکی از این دو عنایت بیشتر کند ، مهر و ایمان هر دو را از دست خواهد داد .

هنگامی که در میان تپه ها در سایه ی سپیدارها می نشینید و در فضای امن و آرامش مزارع و چمنزارهای دوردست سهیم می شوید ، بگذارید قلب شما در سکوت بگوید که «خداوند بر سریر عقل نشسته است» .

و هنگامی که طوفان از راه می رسد و بادهای سخت جنگل را می لرزاند و رعد و برق از شکوه و عظمت آن حکایت می کند ، بگذارید قلب شما با هیبت و هراس بگوید ، «خداوند در طوفان عشق حرکت می کند» .

و چون شما نیز نسیمی از سپهر خداوندی و برگی از جنگل الهی هستید ، باید که دز عقل ساکن باشید و در شوق حرکت کنید .

 

حاشیه کتاب :

- عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی / عشق داند که در این دایره سرگردانند (حافظ)

- ثابت اندر عشق دل سیار کوی دوست جان / در سپهر اینگونه هرگز ثابت و سیار نیست (الهی قمشه ای)

- فلک رقصد که من برگی از آن گلزار بی خارم / ملک نازد که من حرفی از آن روی نگارینم (الهی قمشه ای)

[ یکشنبه شانزدهم آبان 1389 ] [ 8:8 ] [ بهار ]

آنگاه سخنوری برخاست و گفت ای حکیم دانا ما را ازگوهر آزادی سخن بگوی .

پیامبر گفت :

من دیده ام که شما بر دروازه ی شهر و در پیش آتشدان منزل سر بر زمین می نهید و آزادی خود را پرستش می کنید ،

مانند بردگانی که در پیش اربابی جبار تواضع می کنند و او را ثنا می گویند درحالیکه او خون ایشان می ریزد .

آری در باغ معبد و در سایه ی حصار شهر دیده ام که آزادترین شما آزادی خود را همچون یوغ بر گردن نهاده و همچون دستبندی دستهای خود را بدان بسته است .

و قلب مناز غصه خون می ریزد که شما را بدین سان می بینم ؛ زیرا شما تنها وقتی آزاد خواهید بود که حتی آرزوی جستن آزادی را جز لگام اسب ندانید و دیگر از آزادی در مقام یک آرمان و توفیق سخن مگویید .

شما براستی هنگامی آزاد خواهید بود که روزهای شما از غم و شبهای شما از نیاز و غمخواری خالی نباشد ،

بلکه باید گفت آزادی در این است که این غمها و نیازها زندگی شما را احاطه کند و شما عریان و آزاد از هر قید و بند بر آنها فائق آیید .

و شما چگونه چنین روزها و شبها را زیر پا خواهید نهاد مگر آن زنجیرها را که در گرگ و میش آگاهی به دور نیمروز روشن زندگی خود بسته اید پاره کنید ؟

بحقیقت آنچه را شما آزادی می خوانید محکمترین این زنجیرهاست ،هر چند که حلقه های آن زنجیر در آفتاب می درخشد و چشم شما را خیره می کند .

و آیا این تکه های وجود شما نیست که برای رسیدن به آزادی به دور می افکنید ؟

اگر قانون ظالمانه ای که می خواهید آنرا لغو کنید ، به دست شما بر پیشانی شما نوشته شده است ، شما نمی توانید آن نوشته را با سوختن کتابهای قانون یا شستن پیشانی قاضیان پاک کنید هر چند که تمامی دریا بر آن پیشانی جاری شود .

و اگر جبار بیدادگری است که می خواهید او را از تخت به زیر آورید ، نخست نظر کنید تا تخت آن بیدادگر که درون شما افراشته نابود شده باشد .

زیرا جبار چگونه می تواند بر مردم آزاد و سربلند حکم براند مگر به یاری آن خوی جباری که در آزادی آنهاست و آن شرم و سرافکندگی که در غرور و سربلندی آنهاست .

و اگر غمی است که می خواهید آنرا از خود دور کنید ، آن غم را بحقیقت شما برگزیده اید و بر شما تحمیل نشده است .

و اگر ترس و هراسی است که می خواهید از خود برانید ، جایگاه آن ترس در دل شماست و نه در دست آن کس که از او می ترسید .(1)

همانا که همه ی تضادها در وجود شما به جنبشند و هر دم یکدیگر را به آغوشی نیم باز در برمی گیرند : ترس و امید ، عشق و نفرت ، و گریز و طلب اینها همه جفت جفت چون نور و سایه در وجود شما به هم آمیخته اند .

و هنگامی که سایه ای محو می شود و به عدم می رود ، نوری که بر جای می ماند خود سایه ی نوری دیگر می شود .

و بدین سان وقتی آزادی شما قید و زنجیرهای خود را بگشاید خود قید و زنجیر آزادی عظیم تری خواهد شد .

 

پی نوشت :

(1) ای که می ترسی ز مرگ اندر فرار / آن ز خود ترسانی ، ای جان ، هوش دار (مثنوی)

 

حاشیه کتاب :

- کیست مولا آنکه آزادت کند / بند رقیت ز پایت بر کند / ای گروه مومنان شادی کنید / همچو سرو و سوسن آزادی کنید (مثنوی)

- زیر بارند درختان که تعلق دارند / ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد (حافظ)

- حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی / من از آن روز که در بند توام آزادم (حافظ)

[ شنبه پانزدهم آبان 1389 ] [ 8:8 ] [ بهار ]

آنگاه حقوق دانی پای پیش نهاد و گفت ای پیر خردمند از این قوانین ما چه می گویی ؟

پیامبر گفت :

شما از وضع قوانین شاد می شوید ،

اما از شکست قوانین بیشتر لذت می برید .

همچون کودکانی که در ساحل اقیانوس بازی می کنند ،

به جد و جهد برج و بارویی از شن می سازند و به خنده و سرخوشی آنرا خراب می کنند .

اما شما وقتی برج و باروی شنی خود را می سازید ، اقیانوس ماسه های تازه  به ساحل می آورد .

و هنگامی که آنرا خراب می کنید ، اقیانوس نیز با شما می خندد .

همانا که اقیانوس پیوسته با معصومان و پاکان می خندد .

اما چه می توان گفت از آنها که زندگی برایشان اوقیانوسی مواج نیست و قوانین بشر ساخته حکم برج و باروی شنی را ندارد ،

بلکه زندگی را صخره ی سنگی بینند و قانون را قلم حجاری شمارند که با آن سنگ را به صورت خیالات خود تراش دهند .

چه می توان گفت از آن افلیج که رقصندگان را منفور می دارد ؟

چه می توان گفت از گاوی که یوغ سنگین را بر گردن خویش دوست دارد و گوزن و آهوان جنگل را موجوداتی گمراه و ولگرد می پندارد ؟

چه می توان گفت از آن افعی پیر که نمی تواند پوست بیفکند و ماران دیگر را که از پوست بیرون شده اند عریان و بی شرم می خواند ؟

و چه می توان گفت از آن کس که پیش از وقت به جشن عروسی می رود و هنگامی که از طعام و شراب اشباع شد ملول و خسته جشن را ترک می کند و می گوید این جشنها همه نقض قانون است و میهمانانش همه قانون شکن اند ؟

 و از اینان چه می توانم گفت جز آنکه آنها نیز در آفتاب ایستاده اند اما پشت به خورشید کرده اند ؟

آنها تنها سایه ی خود را می بینند و سایه ی آنها قانون آنهاست .

و برای این مردم خورشید موجودی سایه افکن بیش نیست . و قبول قانون بر آنان چیست جز آنکه خم شوند و خط سایه های خویش را بر زمین نقش کنند ؟

اما شما که رو به آفتاب راه می روید ، کدام سایه ی بر زمین افتاده شما را از حرکت باز تواند داشت ؟

و شما که با باد سفر می کنید کدام افزار بادسنج مسیر شما را هدایت تواند کرد ؟

کدام قانون بشر ساخته می تواند شما را در بند کند اگر شما یوغ اسارت خود را بشکنید ، بدان شرط که دروازه ی زندان هیچکس از آن آسیب نبیند ؟

و از کدام قانون ترس و هراس خواهید داشت اگر به رقص و پایکوبی برخیزید ، بدان شرط که پایتان بر زنجیر پولادین هیچکس فرود نیاید ؟

و آن کیست که شما را محاکمه کند اگر جامه خود را چاک کنید و عریان شوید ، بدان شرط که آن جامه را بر سر راه هیچکس نیندازید ؟

ای مردم اورفالیس ، شما ممکن است صدای بلند طبل را خفه کنید و شما ممکن است سیمهای موزون چنگ را سست کنید و از آهنگ بیاندازید ، اما کدام کس می تواند چکاوک سحرخیز و بلندپرواز را فرمان دهد تا در آسمان آواز نخواند ؟

 

حاشیه کتاب :

- گشای زانوی اشتر ، بدر عقال عقول / بجه ز رق جهانی به جرعه های رقیق (مولانا)

- یونسی دیدم نشسته بر لب دریای عشق / گفتمش چونی جوابم داد بر قانون خویش (مولانا)

- جلال الدین دوانی در کتاب اخلاق جلالی وحدت را به سه نوع تقسیم کرده :وحدت اعتباری که واقعیت ندارد ، وحدت صناعی که قانون را از جنس آن نموده و وحدت طبیعی که عشق است .

- مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن / که در طریقت ما غیر از این گناهی نیست (حافظ)

[ جمعه چهاردهم آبان 1389 ] [ 8:8 ] [ بهار ]

آنگاه یکی از قاضیان شهر برخاست و گفت از جنایت و مکافات سخن بگوی .

پیامبر گفت :

هنگامی که روح شما حیران و سرگشته بر پشت باد سیر می کند ،

هنگامی که در صحرای عالم تنها و بی حفاظ مانده اید

بر دیگران و در نهایت بر خود جور و ستم روا مدارید .

و بر این خطا که از شما در وجود آمده است باید بر دروازه ی قصر آن قدوس حلقه ای بکوبید و دمی چند در انتظار بایستید بی آنکه به شما اعتنایی شود .

گوهر الهی ذات شما اقیانوس بی انتهاست که پیوسته پاک است و هیچگاه آلوده نمی شود .

و مانند هوای اثیر تنها دارندگان بال را رفعت می بخشد .

گوهر الهی ذات شما همچنین مانند خورشید است ،

که راههای تاریک خانه ی موشان و حفره ی ماران و موران را نمی جوید ،

اما این گوهر الهی تنها بخش بزرگی از شما در همان مقام بشری است ،

و بخشی دیگر هنوز حتی به مقام بشری نرسیده است .

بلکه چون کوتاه قد ناموزونی است که خواب آلود در مه و غبار راه می رود و در سودای بیداری خویش است .

اما اکنون از آن بشر که در شماست سخن می گویم ،

اوست که با جرم و جزا آشناست

آن گوهر الهی و آن کوتوله ی ناموزون را از این معانی خبری نیست .

اغلب شنیده ام از کسی سخن می گویید که خطایی مرتکب می شود چنانکه گویی او از شما نیست و با شما پیوندی ندارد ، بلکه او را بیگانه ای می بینید که سرزده وارد دنیای شما شده است .

اما من با شما می گویم چنانکه انسانهای مقدس و راست کردار نمی توانند به ورای آن قله ی رفیع که در همه ی شماست پرواز کنند ،

همچنین شریران و ضعیفان نیز نمی توانند به مرتبه ای نازلتر از نازلترین نقطه ای که در همه ی شما هست فرو افتند .

و چنانکه یک برگ درخت نمی تواند بدون آگاهی خاموش همه ی درخت زرد شود ،

یک خطاکار نیز نمی تواند بدون خواست پنهانی همه ی شما مرتکب خطایی گردد .

شما همه چون قافله ای با هم به سوی گوهر الهی ذات خویش در سفرید .

راه شمایید و راهرو شمایید .

و هنگامی که یکی از شما فرو می افتد ، او قربانی آن کس می شود که پشت سر اوست و هشداری است که به او از وجود سنگهای لغزنده می دهد .

او همچنین قربانی آن کس می شود که پیش از او با گامهای چابک و استوار راه سپرده اما ، آن سنگ لغزنده را از جای بدر نبرده است .

و نیز این لطیفه را باید دریافت ، هر چند ممکن است بر دل شما سنگین آید ، که قربانی جنایت به کلی در آن جنایت که بر وی رفته است بی گناه نیست .

و آن کس که مالش را برده اند خود نیز در این واقعه از ملامت برکنار نیست .

و آن انسان پاک و پرهیزگار نیز از فعل آن خطا پیشه برائت ندارد .

و آن کس که دستش پاک و سفید است باز از آلودگی مجرمان پاک نیست .

آری ، چه بسیار که ضارب قربانی مضروب خویش است .

و چه بسیار که محکوم بحقیقت بار آن بی گناه برائت یافته را بر دوش گرفته است .

نیک و بد و عادل و ظالم

را چگونه می توان از هم جدا کرد ؟ آنها در کنار هم در برابر آفتاب ایستاده اند ، همچون دو رشته نخ سیاه و سفید که در هم بافته شده است .

و هنگامی که نخ سیاه پاره می شود ، بافنده تمام پارچه را می نگرد و دستگاه پارچه بافی را نیز معاینه می کند .

اگر کسی از شما زنی را که به شوهر خیانت کرده است به نزد قاضی آورد ،

از او بخواهید که قلب شوهر آن زن را نیز در ترازو نهد و ابعاد روحش را با دقت اندازه گیری کند .

و آن کس که ستمکاری را تازیانه می زند ، باید که ژرفای روح ستمدیده را نیز بکاود .

و اگر کسی از شما به نام راستی و عدالت تبری بر گردن درخت شریر می نهد ، باید در ریشه های آن درخت نیک نظر کند ،

و او بی گمان خواهد دید که ریشه های درختان نیک و بد ، و اشجار پربار و بی ثمر ، همه در قلب زمین بهم بافته شده اند .

و شماای قاضیانی که به اجرای عدالت می اندیشید ،

حکم شما چیست برای آن کس که در عالم جسم صدیق و درستکار است اما روح او در سودای دزدی و غارت بسر می برد ؟

شما چه غرامتی بر دوش آن کس می نهید که در عالم جسم کسی را می کشد اما روح او را پیش از آن کشته اند ؟

و چگونه محکوم می کنید آن کس را که در عمل فریبکار و ظالم است اما از ستم روزگار روحش فرسوده و از غم آکنده است .

و چگونه مجازات می کنید آن کس را که پشیمانیش از زشتی اعمالش بیشتر است ؟

آیا پشیمانی خود اجرای عدالت به وسیله ی همان قانون نیست که شما کمر به خدمت آن بسته اید ؟

با این همه شما نه می توانید بار پشیمانی را بر دوش بیگناه نهید و نه می توانید آن بار را از دوش گناهکار برگیرید .

بلکه پشیمانی خود شبانگاه ، بی فرمان و بی خبر ، در می زند و آدمیان را بیدار می کند تا در خود ژرف بنگرند اما شما که معنی عدالت را درک می کنید ، چگونه می توانید حکمی برانید پیش از آنکه در روشنایی کامل به همه ی اعمال فرد بنگرید ؟

تنها در این هنگام است که درمی یابید آنکه ایستاده و آنکه فروافتاده یک نفر است که در تاریک روشن میان شب ظلمانی آن نفس بهیمی و روز روشن آن نفس قدسی الهی راه می رود ،

و درمی یابید که مرتفع ترین سنگ مناره ی معبد بلندتر از پایین ترین سنگ زیر بنای آن نیست .

 

پی نوشت:

(1) کس نداند کاندر این بحر عمیق / سنگریزه قدر دارد یا عقیق (منطق الطیر عطار)

 

حاشیه کتاب :

- مومن و ترسا ، جهود و نیک و بد / جملگان را هست رو سوی احد (مثنوی)

- گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند / جرمش آن بود که اسرار هویدا می کرد (حافظ)

- ای توانگر تو که سیری هین مخند / بر کژی آن فقیر دردمند (مثنوی)

[ پنجشنبه سیزدهم آبان 1389 ] [ 8:8 ] [ بهار ]

آنگاه بازرگانی گفت برای ما از سود و سودا و بیع و شرا سخن بگوی .

پیامبر گفت :

زمین میوه های خود را به شما ارزانی می دارد

اگر شما بدانید چگونه دستهای خود را از این نعمتها پر کنید هیچگاه فقیر و نیازمند نخواهید بود .

در مبادله مواهب زمین است که شما به نعمت فراوان و به شادی و خرسندی خواهید رسید .

اما اگر این مبادله با عشق و مهر همراه نباشد ، برخی را به حرص و برخی دیگر را به گرسنگی خواهد کشاند .

شما ای رنجبران دریا و ای زحمتکشان صحرا و تاکستان

وقتی در بازار با بافندگان  کوزه گران و عطاران دیدار می کنید ، روح فرمانروای زمین را فراخوانید

تا در میان شما آید و ترازوها و حسابهای شما را قداست بخشد

و نظارت کند که در داد و ستدها ارزش در برابر ارزش قرار گیرد .

و تحمل نکنید که مدعیان خالی دست در معاملات شما شرکت کنند و دسترنج شما را بستانند و کلمات پوچ و بی حاصل در برابر نهند .

با چنین مردمی بگویید ،

«با ما به مزرعه بیایید و یا با برادران ما به دریا بروید و تور ماهیگیری را بر پهنه ی دریا افکنید . زیرا خشکی و دریا برای شما نیز مانند ما پر از نعمت و برکت خواهد بود» .

و اگر آوازخوانان و رقصندگان و نی نوازان بنزد شما آمدند- هدیه های آنان را نیز غنیمت شمارید .

زیرا ، آنها نیز از میوه چینان و عطاران بشمارند ،

و کالای آنان گرچه از رویا ساخته شده است ، روح شما را طعام و جان شما را جامه خواهد بود .

و پیش از آنکه بازار را ترک کنید ، نظارت کنید که مبادا کسی با دست تهی به منزل بازگردد .

زیرا ، روح فرمانروای زمین راحت در بستر باد نخواهد خفت مگر آنکه نیاز کمترین فرد شما برآورده شده باشد .

 

حاشیه کتاب :

- وضع المیزان الا تطغوا فی المیزان (سوره الرحمن)

خداوند ترازو نهاد (بر هر چیز) تا شما آدمیان به کفه های عدل از ظلم و تعدی بدور باشید .

[ چهارشنبه دوازدهم آبان 1389 ] [ 8:8 ] [ بهار ]

آنگاه بافنده ای برخاست و گفت اکنون از لباسها و پارچه ها سخنی بگوی .

پیامبر گفت :

لباسهای شما چه بسیار که زیباییهای شما را پنهان می کند اما ، زشتیها را نمی پوشاند .

و هر چند شما این جامه ها را حریم آزادی خود می کنید ، ممکن است همچنین بند و زنجیر شما شوند .

ای کاش می توانستید با آفتاب و باد دیدار کنید ، بیشتر با پوست و کمتر با جامه .

زیرانفس زندگی در خورشید و دست زندگی در باد است .

بعضی از شما می گویید ، این باد سرد شمال است که این جامه ها را آفریده است .

و من می گویم ، آری باد شمال جامه ها را بافته

اما کارگاه بافندگی آن شرم ، و تار پود آن سستی و ناتوانی بوده است .

و هنگامی که کار بافندگی به پایان رسید ، باد شمال در جنگل خنده ی پیروزمندانه سر داد .

ولی فراموش مکنید که شرم سپری است در برابر چشمهای ناپاک و چون ناپاک بر جای نماند ، شرم چه خواهد بود مگر زنجیر دل و آلایش روح .

و فراموش مکنید که زمین از لمس پای برهنه ی شما شاد می شود و باد دوست دارد که با زلف شما بازی کند .

 

حاشیه کتاب :

- در بهاران جامه از تن برکنید / تن برهنه جانب گلشن روید (مثنوی)

[ سه شنبه یازدهم آبان 1389 ] [ 8:8 ] [ بهار ]

آنگاه معماری برخاست و گفت ای پیر خردمند , ما را از خانه و کاشانه بگوی .

پیامبر گفت :

پیش از آنکه خانه ای در حصار شهر بنا کنی نخست آلاچیقی در صحرای خیال بنا کن .

زیرا چنانکه جسم تو هر شام ، هنگام گرگ و میش به خانه شهر بازمی گردد ، روح سرگردان تو ، آن غریب دور از وطن نیز به پناهگاهی نیاز دارد .

خانه ی تو ، بدن بزرگتر توست . گسترش جسم توست . آن نیز مانند تو در آفتاب پرورش می یابد و در آرامش شب به خواب می رود و خوابش نیز بدون رویا نخواهد بود . آیا خانه ی شما خواب نمی بیند و در این خواب ، شهر را به سوی بیشه و بلندای تپه ها ترک نمی کند ؟

کاش می توانستم خانه های شما را در دستم نگاه دارم و همچون دهقان بذرافشان آنها را در جنگلها  و چمنزارها بکارم .

کاش دره ها ، خیابانهای شما و کوره راههای خرم صحرایی کوچه های شما بود و شما یکدیگر را در باغهای انگور می جستید

و رایحه ی زمین جامه ی شما را عطرآگین می کرد

اما دریغ که هنوز وقت آن نرسیده است .

نیاکان شما از ترس شما را گرد هم آوردند . و آن ترس اندک زمانی دیگر دوام خواهد کرد و دیوارهای شهر باز هم چندی خانه ی شما را از باغ و مزرعه جدا خواهد داشت .

ای مردم اورفالیس ، به من بگویید شما در این خانه ها چه دارید ؟ و پشت این درهای بسته از چه چیز نگاهبانی می کنید ؟

آیا در خانه گنج آرامش دارید ؟ همان شوق خاموش که از قدرت شما حکایت می کند ؟

آیا از یادها و خاطره ها حفاظت می کنید ؟ همان طاقهای درخشان که قله های روح را به هم پیوند می دهند ؟

یا گوهر زیبایی را در خانه پاس می دارید که دل آدمی را از معبدهای چوب و سنگ به کوههای مقدس می کشاند ؟

با من بگویید آیا این چنین کالاهای پربهایی در خانه دارید ؟

یا در خانه تان جز رفاه و شهوت رفاه هیچ نیست ،

رفاهی که در نقاب میهمان دزدانه به خانه ی شما در می آید و سپس میزبان شما می شود و آنگاه ارباب و فرمانروای خانه می گردد ؟

و از آن پس چون رام کننده ی حیوانات ، حلقه و تازیانه در دست ، آرزوهای بزرگ شما را چون عروسکان خیمه شب بازی به بازیچه می گیرد .

دستهایش چون پرنیان نرم و لطیف است ولی قلبش از پولاد .

شما را با لای لای غفلت به خواب می کند تا بالای بستر شما بایستد و شرافت جسم را به سخره گیرد .

او حواس سالم شما را مسخ می کند و آنها را مانند ظروفی شکستنی در پوشال می پیچد .

براستی که شوق و شهوت رفاه روح را می کشد و آنگاه تابوت او را با پوزخند مشایعت می کند .

اما شما ای فرزندان فضای بیکران ، شما که در عین آرامش بی قرارید ، شما نه در دام این دیو خواهید افتاد و نه او شما را رام تواند کرد .

خانه ی شما نباید لنگر کشتی شما باشد ، بلکه باید چون دکلی استوار کشتی شما را در دریا هدایت کند .

خانه ی شما نباید همچون لایه ای پر زرق و برق از مرهم بر روی زخم نشیند ، بلکه باید چون پلک چشم باشد که حافظ بینایی شماست .

شما نباید بالهایتان را ببندید تا بتوانید از درهای خانه عبور کنید

و نباید قد خم کنید تا سرتان به سقف خانه اصابت نکند

و نه بترسید از نفس کشیدن مبادا دیوار خانه شکاف بردارد و فرو ریزد .

شما نباید در گورهایی که مردگان برای زندگانی ساخته اند زندگی کنید .

و خانه ی شما هر چند که شکوهمند و چشمگیر باشد ، اسرار دلهایتان را نگاه نخواهد داشت و آرزوهایتان را پناه نخواهد داد .

زیرا آنچه که در شما بی منتهاست

تنها در خانه ی آسمان اقامت دارد که درهایش مه صبحگاهی و پنجره هایش آوازها و سکوت شبانه است .

 

حاشیه کتاب :

- تا کی از خانه هین ره صحرا / تا کی از کعبه هین در خمار (سنایی)

- وقت آن است که مردم ره صحرا گیرند / خاصه اکنون که صبا مژده فروردین داد (حافظ)

- گدا چرا نزند لاف سلطنت امروز / که خیمه سایه ی ابر است و بزمگه لب کشت (حافظ)

- صوفی از صومعه گو خیمه بزن در گلزار / وقت آن نیست که در خانه بخسبی بیکار (سعدی)

[ دوشنبه دهم آبان 1389 ] [ 8:8 ] [ بهار ]

آنگاه زنی پای پیش نهاد و گفت برای ما از غم و شادی سخن بگوی .

پیامبر گفت :

شادیهای شما همان غمهای شماست که نقابش را برداشته است .

و چاهی که خنده هایتان از آن می جوشد

همان است که از اشکهایتان پر شده است .

و چگونه جز این تواند بود ؟

هر چه غم ژرفتر وجود شما را می کاود ، گنجایشی فراختر برای شادی خواهید داشت .

آیا سبوی شرابتان همان سوخته جانی نیست که از کوره کوزه گران بیرون آمده است

و آیا آن عود که آهنگش جان شما را می نوازد

همان چوبی نیست که دلش را با تیغ تیز تهی کرده اند ؟

وقتی شاد و خرم هستی به ژرفای قلبت نظر کن تا ببینی که این قلب همان است که تو را غمگین کرده بود ،

و هنگامی که غم بر تو چیره شده است باز در قلب خود نگاه کن تا ببینی که براستی در فراق آنچه قلبت را از شادی پر کرده بود گریه می کنی .

بعضی گویند شادی از غم عظیمتر است

بعضی گویند چنین نیست بلکه غم بر شادی چیرگی دارد

اما من با تو می گویم که غم و شادی از هم جدایی ناپذیرند .

آنها با هم نزد تو می آیند

و هنگامی که یکی از آن دو در کنارت نشسته است ، بیاد آر که آن دیگری نیز در بستر تو به خواب رفته است .

و همانا تو چون دو کفه ترازو میان شادی و غم آویخته ای .

و تنها هنگامی که به کلی تهی باشی دو کفه در حال توازن کنار هم خواهند بود .

اما وقتی که خزانه دار هستی تو را برمی دارد تا زر و نقره خویش را بسنجد ،

در آن هنگام بناچار دو کفه غم و شادی تو بالا و پایین می رود .

 

حاشیه کتاب :

- غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد / ساقیا باده بده شادی آن کاین غم از اوست (سعدی)

- در سفری کان ره آزادی است / شحنه ی غم پیشرو شادی است (نظامی)

[ یکشنبه نهم آبان 1389 ] [ 8:8 ] [ بهار ]

و آنگاه دهقانی پای پیش نهاد و گفت اکنون برای ما از کار سخن بگوی .

پیامبر گفت :

کار کردن همگام شدن است با زمین و آسمان .

و بیکار ماندن بیگانه گشتن است با بهار و تابستان ، و خزان و زمستان

و باز ماندن است از قافله ی حیات ، که با غروری شکوهمند و تسلیمی سربلند به سوی ابدیت پیش می رود .

وقتی کار می کنی وجودت به نی لبکی ماننده است که از مجرای آن نجوای زندگی به آهنگ بدل می گردد .

آیا دوست می داری وقتی همه آواز می خوانند تو نی لبکی گنگ و خاموش باشی ؟

پیوسته با تو گفته اند که کار نفرین و لعنت است و تلاش ، بلا و بدبختی است .

اما من با تو می گویم وقتی کار می کنی ، نقشی از برترین رویای زمین را که در آغاز به نام تو نوشته اند جان می بخشی .

دوستی با کار ، بحقیقت عشق به زندگی است .

و عشق به زندگی در کار ، دمساز شدن با اسرار حیات است .

اگر بهنگام کار زمین و زمان را ملامت می کنی و تولد را بلا و بدبختی و تحمل بار تن را لعن و نفرین می خوانی که در ازل بر پیشانی تو نقش بسته است ، من با تو می گویم که این نقش لعنت را جز با عرق جبین پاک نمی توان کرد .

همچنین با تو گفته اند که زندگی ظلمت است و تو با ملالت کلام افسردگان را تکرار می کنی .

اما من با تو می گویم زندگی به حقیقت ظلمت است مگر شوق و شور در میان باشد ،

و شوق و شور کور و بی هدف است مگر دانش در میان باشد ،

و دانش پوچ و بی حاصل است مگر کار در میان باشد ،

و کار تهی و بی جان است مگر عشق در میان باشد ؛

و هنگامی که با عشق کار می کنی ، خود را با خود و با خلق و با خدا پیوند می دهی .

و اکنون با تو بگویم که کار با عشق چیست ؟

کار با عشق آن است که پارچه ای را با تار و پود قلب خویش ببافی

بدین امید که معشوق تو آن را بر تن خواهد کرد .

کار با عشق آن است که خانه ای را با خشت محبت بنا کنی

بدین امید که محبوب تو در آن زندگی خواهد کرد .

کار با عشق آن است که دانه ای را با لطف و مهربانی بکاری

و حاصل آنرا با لذت درو کنی

چنانکه گویی معشوق تو آنرا تناول خواهد کرد .

و بالاخره کار با عشق آن است که هر چیز را با نفس خویش جان دهی

و بدانی که تمام پاکان و قدیسان عالم در کار تو می نگرند .(1)

اغلب شنیده ام که در ابهام نیم خواب می گویی ،

«آن کس که نقشی را از خیال خویش بر سنگ مرمر تصویر می کند از آن کس که زمین را شخم می زند شریف تر است .

و آن کس که رنگین کمان آسمان را می رباید تا چهره ی انسانی را بر بوم نقاشی تصویر کند از آن کس که برای ما پای افزار چوبین می سازد با ارزش تر است» .

اما من نه در ابهام نیم خواب ، بلکه در بیداری نیم روز با تو می گویم که باد در گوش بلوطهای بلند همان قصه شیرینی را حکایت می کند که با تیغه های ظریف و باریک علف می گوید ،

و تنها آن کس شریف و بزرگ است که صدای باد را در ساز وجود خویش به آوازی دلپذیر بدل می کند .

کار تجسم عشق است

کار عشق مجسم است

اگر نمی توانی با عشق کار کنی ،

اگر جز با ملامت و بیزاری کاری از تو نمی آید ،

بهتر است کار خود را ترک کنی و بر دروازه معبد بنشینی

و صدقات کسانی را که با عشق کار می کنند بپذیری .

زیرا اگر بی عشق پخت کنی

نانی تلخ از تنور بدر خواهد آمد که گرسنه را نیم سیر گذارد

و اگر با کینه انگور بیفشاری

زهری از آن کینه در شراب تو خواهد ریخت

و اگر با صدای فرشتگان آواز بخوانی

و تو را به آن آواز عشقی نباشد

گوش آدمیان را آشفته می کنی

و آنان را از شنیدن آوای روز و نجوای شب محروم می داری .

 

پی نوشت:

(1) قل اعملوا فسیر الله عملکم و رسوله و المومنون (توبه-105)

(ای رسول ما مومنان را) بگوی که شما کار خود بجای آرید که خدا و رسول و مومنان آن را خواهند دید .

 

حاشیه کتاب :

- زنهار بجز عشق دگر شغل نگیری (دیوان شمس)

- شهری است پر ظریفان وز هر طرف نگاری / یاران صلای عشق است گر می کنید کاری (حافظ)

[ شنبه هشتم آبان 1389 ] [ 8:8 ] [ بهار ]

و آنگاه مردی کهنسال که مدیر مهمانسرایی بود گفت : برای ما از خوردن و آشامیدن سخن بگوی

پیامبر گفت :

کاش ممکن بود که شما از عطر زمین تغذیه می کردید

و همچون گیاهان هوازی تنها با نور پرورش می یافتید .

اما اکنون که شما برای زیستن باید به کشتن تن در دهید

و کودک نوزاد را از شیر مادرش دور کنید تا تشنگی خود را فرونشانید ، بگذارید این کار شما یک عبادت باشد ،

بگذارید تخته ی کشتارگاهتان محرابی باشد که آنجا پاکان و معصومان دشت و جنگل را بخاطر گوهری در آدمی که از آنها پاکتر و معصوم تر است قربانی می کنید .

وقتی حیوانی را ذبح می کنی در دل با او بگو ،

«همان نیرو که تو را می کشد من نیز با همان نیرو کشته می شوم . من نیز فنا خواهم شد . زیرا قانونی که تو را در دست من نهاده است ، مرا نیز در دست نیرومندتری خواهد نهاد . خون تو و خون من شیره ای است که درخت آسمان از آن رشد می کند .»

و هنگامی که سیبی را با دندان ممی شکافی در دل با سیب بگو ،

«دانه های تو در وجود من زنده خواهد ماند ، و جوانه های فردای تو در قلب من شکوفا خواهد شد ، و عطر تو نفس من خواهد بود ، و ما با یکدیگر در تمام فصلها وجد و شادی خواهیم کرد: .

و در فصل پاییز وقتی انگورهای تاکستانت را می چینی تا از آن شراب بیفکنی ، در دل با خود بگو ،

«من نیز تاکستانم و میوه من برای شراب فشرده خواهد شد و من نیز چون شراب نو چندی در خمهای ابدی نگاه داشته خواهم شد» .

و در زمستان وقتی شراب را از خم به قدح می ریزی ، بگذار در دلت برای هر جام آوازی و آهنگی باشد ،(1)

و بگذار که در این آواز یادی از ایام خزان و یادی از تاکستان و یادی از فشردن خوشه های انگور در میان آید .

 

پی نوشت:

(1) چون می از خم به قدح رفت و گل انداخت نقاب / فرصت عیش نگه دار و بزن جامی چند (حافظ)

صنما تو همچو آتش قدح مدام داری / به جواب هر سلامی که کنند جام داری

 

حاشیه کتاب :

- ذره ها دیدم دهانشان جمله باز / گر بگویم شرح این گردد دراز (مثنوی)

- چو کرم قز شدم از کرده ی خویش / بریشم بخشم ار برگی کنم ریش (نظامی)

[ جمعه هفتم آبان 1389 ] [ 8:8 ] [ بهار ]

و آنگاه مرد ثروتمند و با مکنت برخاست و گفت ای پیر خردمند اکنون ما را از دهش و بخشش بگوی .

پیامبر گفت :

وقتی از دارایی خود چیزی می بخشی چندان عطایی نکرده ای .

بخشش حقیقی آن است که از وجود خود به دیگری هدیه کنی .

زیرا دارایی تو چیزی نیست جز متاعی که از ترس نیازهای فردا آنرا نگاهبانی می کنی

و فردا چه بار خواهد آورد برای سگی که از فرط حرص و احتیاط استخوانهای خود را در میان شنهای بی نشان پنهان کرده و همراه زائران شهر مقدس در سفر است ؟

و ترس از نیاز چیست مگر نیازی دیگر که جان آدمی را می گدازد

وقتی چاه تو پر آب است و همچنان ترس از تشنگی تو را به اظطراب انداخته ، آیا این ترس تنها نشان از یک عطش سیری ناپذیر در تو نیست ؟

کسانی هستند که از بسیار اندکی می بخشند تا به وصف کرامت شناخته شوند و همین شوق به نام و شهرت ، هدیه ی آنان را مسموم می کند

و کسانی هستند که از کم تمام را می بخشند .

آنان به حیات و کرامت بی پایان آن ایمان دارند

و کیسه شان هیچگاه تهی نخواهد ماند .

و کسانی هستند که با لذت می بخشند

و همان لذت پاداش آنهاست .

و کسانی هستند که به رنج و سختی می بخشند و آن رنج و سختی غسل تعمید آنهاست (تا از تعلق دنیوی پاک شوند) .

و کسانی هستند که می بخشند و از رنج و لذت فارغند و سودای فضیلت و تقوا نیز در سر ندارند .

همچون درخت عطر آگین مورد(1) که در دره ای دور دست شمیم جان پرورش را هر نفس به دست نسیم می سپارد

خداوند از دستهای چنین بخشندگانی با آدمیانسخن می گوید و از پشت چشم آنان بر زمین لبخند می زند .

بخشیدن در پاسخ درخواست نیکوست ،

اما نیکوتر از آن بخشیدن است پیش از درخواست ، از راه فهم .

و برای انسان گشاده دست جسنجوی پذیرنده ی بخشش لذتی است که بر لذت بخشیدن فزونی دارد .

آیا چیزی هست که باید از بخشش آن دریغ کرد ؟

هر چه هست روزی بناچار خود بخود بخشیده خواهد شد ،

پس چه بهتر اکنون که کسی را بدان نیازی هست آن را ببخشی تا فرصت بخشش از آن تو باشد و بر وارثان نماند .(2)

چه بسیار می گویید ، «من می بخشم ، اما آن کس را که سزاوار است» .

اما درختان باغ تو و گوسفندان چراگاهت چنین نمی گویند .

آنها می بخشند تا زنده باشند زیرا نگاه داشتن و دریغ کردن هلاک شدن است .

بی گمان آن کس که خداوند موهبت عمر و ثروت شب و روز را به او عطا کرده است به هر چه تو بر وی نثار کنی سزاوار است .(3)

و آن کس که شایسته است تا از اقیانوس بیکران حیات آب ننوشد این شایستگی را نیز دارد که تو جام او را از جویبار کوچک خود پر کنی .

و کدام شایستگی بیش از شجاعت و اعتماد به نفس که در خواستن است و کدام بایستگی بیش از خیر و نیکویی که در نفس دریافت .

و تو کیستی که نیازمند پیش تو عریان شود و جامه غرور خود چاک کند تاتو شایستگی او را عریان ببینی و غرور او را بی شرم نظاره کنی

نخست بنگر که آیا تو خود مقام بخشندگی را شایسته ای ، و آیا این شان و مرتبه را یافته ای که واسطه در فیض بخشش باشی؟

زیرا به راستی زندگی است که به زندگان چیزی می بخشد و تو که خود را دهنده می بینی ، تنها شاهد و گواه این بخششی.

و شما گیرندگان بخششها که تمامی مردم جهانید

بار سنگین سپاس زیاده بر دوش خود مگذارید

مبادا که بر گردن خود و گردن آن کس که شما را بخششی کرده است یوغ اسارت نهید .

خوشتر آن است که گیرنده و بخشنده هر دو با هم بر بالهای آن هدیه پرواز کنید ،

زیرا زیاده در اندیشه ی سپاس بودن ، شک کردن است در گوهر سخاوت

که زمین بخشنده مادر او ، و خداوند آسمان پدر اوست .

 

پی نوشت :

(1) مورد درختی همیشه سبز است ، با گلهای معطر به رنگ سفید یا صورتی . این درخت در اساطیر یونان متعلق به آفروریت الهه زیبایی است و رمز عشق و زناشویی است .

(2) خزینه داری میراث خوارگان کفر است / به قول ساقی و مطرب به فتوی دف و نی (حافظ)

(3) آن کس که نزد خداوند به جانی ارزد نزد ابوالحسن به نانی ارزد .(ابوالحسن خرقانی)

 

حاشیه کتاب :

- لب ببند و کف پر زر برگشا / بخل تن بگذار و پیش آور سخا / این سخا شاخی است از سرو بهشت / وای او کز کف چنین سروی بهشت (مثنوی)

- شما هرگز به مرتبه نیکویی نخواهید رسید مگر از آن چیزها که دوست می دارید به دیگران هدیه کنید .

- هر چه در این پرده ستانی بده / خود مستان ، تا بتوانی بده (نظامی)

- بر در شاهم گدایی نکته ای در کار کرد / گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود (حافظ)

- چو انعام کردی مشو خودپرست / که من سروم دیگران زیردست (سعدی)

- پریشان کن امروز گنجینه چست / که فردا کلیدش نه در دست توست / نه خواهنده ای بر در دیگران / به شکرانه خواهنده از در مران (سعدی)

[ پنجشنبه ششم آبان 1389 ] [ 8:8 ] [ بهار ]

و آنگاه زنی که کودکی در آغوش داشت گفت ، برای ما از فرزندان سخن بگوی .

پیامبر گفت :

فرزندان شما به حقیقت فرزندان شما نیستند .

آنها دختران و پسران زندگی اند در سودای خویش .

این جوهر حیات است که به شوق دیدار خویش هر دم از گوشه ای سر بر می کند .

آنها از کوچه ی وجود شما می گذرند اما از شما نیستند ،

و اگر چه با شمایند به شما تعلق ندارند .

عشق خود را بر آنها نثار کنید ،

اما اندیشه هایتان را برای خود نگه دارید .

زیرا آنها را یز برای خود اندیشه ای دیگر است .

جسم آنها را در خانه ی خود مسکن دهید اما روح آنان را آزاد گذارید .

زیرا روح آنان در خانه ی «فردا» زیست خواهد کرد

که شما حتی در رویا نمی توانید به دیدار آن بروید .

ممکن است تلاش کنید که شبیه آنان باشید اما مکوشید که آنان را مانند خود بار بیاورید .

زیرا زمان به عقب باز نخواهد گشت و با دیروز درنگ نخواهد کرد .

شما کمانی هستید که از چله آن فرزندانتان همچون تیرهای جاندار به آینده پرتاب می شوند .

کماندار(1) نشانه را در بینهایت می بیند و با قوت شما را خم می کند

تا تیرهایش با شتاب به دوردست پرواز کنند .

بگذارید فشار این خم شدن با شادمانی همراه باشد ،

زیرا کماندار چنانکه تیرهای پرشتاب را دوست دارد ،

ثبات و استحکام کمان نیز برای او عزیز است .

 

پی نوشت :

(1) کماندار خداست که پدر و مادر را همچون کمان خم می کند تا فرزندان آینده را چون تیر به فضاهای دور که مقصود اوست پرتاب کند .

مولانا در فیه مافیه گوید : زهی کمان که بداند در دست کیست .

و سعدی در گلستان گوید : تیر هر چند از کمان گذرد / از کماندار بیند اهل خرد .

شمس تبریزی در مقالات ، پدر و مادر را به کوچه ای تشبیه کرده که فرزند هر چند از آن کوچه می گذرد اما بدان کوچه تعلق ندارد .

 

حاشیه کتاب :

- تو کوچه ای هستی که من از آن گذشته ام / اما من از آن تو نیستم (مقالات شمس)

- هر آنکه عاشق روی پری رخی باشد / نه زاده است ز آدم نه مادرش حواست (مولانا)

- آب را و خاک را بر هم زدی / ز آب و گل نقش تن آدم زدی / نسبتش دادی به جفت و خال و عم / با هزار اندیشه ی شادی و غم (مثنوی)

[ چهارشنبه پنجم آبان 1389 ] [ 8:8 ] [ بهار ]

آنگاه المیترا بار دیگر به سخن آمد و گفت ای پیر خردمند از پیوند زناشویی چه می گویی ؟

پیامبر گفت : شما با هم زاده شده اید و باید پیوسته با هم باشید .

با هم باشید تا آن هنگام که مرگ بالهای عمرتان را برکند .

حتی در خاطره ی خاموش خداوند نیز با هم باشید .

اما ، بگذارید با هم بودنتان را فضایی در میان باشد ،

و بگذارید که بادهای آسمان بین شما در رقص و پایکوبی باشند .

یکدیگر را دوست بدارید اما ، از عشق زنجیر مسازید :

بگذارید عشق همچون دریایی مواج میان ساخل های جانتان در تموج و اهتزاز باشد .

جامهای یکدیگر را پر کنید اما از یک جام منوشید .

از نان خود به یکدیگر هدیه دهید اما هر دو از یک قرص نان تناول مکنید .

به شادمانی با هم برقصید و آواز بخوانید اما بگذارید هر یک برای خود تنها باشد .

همچون سیمهای عود که هر یک در مقام خد تنهاست ، اما همه با هم به یک آهنگ مترنمد .

دلهایتان را به هم بسپارید اما به اسارت یکدیگر ندهید .

زیرا تنها دست زندگی است که می تواند دلهای شما را در خود نگه دارد .

در کنار هم بایستید ، اما نه بسیار نزدیک :

از آنکه ستونهای معبد به جدایی بار بهتر کشند ،

و بلوط و سرو در سایه ی هم به کمال رویش نرسند .

 

حاشیه کتاب :

- مرد و زن چون یک شوند آن یک تویی / چونکه یک ها محو شد آنک تویی (مثنوی)

[ سه شنبه چهارم آبان 1389 ] [ 8:8 ] [ بهار ]

آنگاه المیترا گفت با ما از عشق سخن بگوی .

پیامبر سر برآورد و نگاهی به مردم انداخت ، و سکوت و آرامش مردم را فرا گرفته بود . سپس با صدایی ژرف و رسا گفت :

هر زمان که عشق اشارتی به شما کرد در پی او بشتابید ،(1)

هر چند راه او سخت و ناهموار باشد .

و هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او سپارید ،

هر چند که تیغهای پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند .(2)

و هر زمان که عشق با شما سخن گوید او را باور کنید ،

هر چند دعوت او رویاهای شما را جون باد مغرب در هم کوبد و باغ شما را خزان کند .

زیرا عشق چنانکه شما را تاج بر سر می نهد به صلیب نیز می کشد .

و چنانکه شما را می رویاند شاخ و برگ شما را هرس می کند .

م چنانکه تا بلندای درخت وجودتان بالا می رود و ظریف ترین شاخه های شما را که در آفتاب می رقصند نوازش می کند ،

همچنین تا عمیق ترین ریشه های شما پایین می رود و آنها را که به زمین چسبیده اند تکان می دهد .

عشق شما را چون خوشه های گندم دسته می کند .

آنگاه شما را به خرمن کوب از پرده ی خوشه بیرون می آورد .

و سپس به غربال باد دانه را از کاه می رهاند ،

و به گردش آسیاب می سپارد تا آرد سپید از آن بیرون آید .

سپس شما را خمیر می کند تا نرم و انعطاف پذیر شوید ،

و بعد از آن شما را بر آتش مقدس می نهد تا برای ضیافت مقدس خداوند نان مقدس شوید .

عشق با شما چنین رفتارهایی می کند تا به اسرار قلب خود معرفت یابید

و بدین معرفت با قلب زندگی پیوند کنید و جزیی از آن شوید .

اما اگر از ترس بلا و آزمون ، تنها طالب آرامش و لذتهای عشق باشید ،

خوشتر آنکه عریانی خود بپوشانید

و از دم تیغ خرمن کوب عشق بگریزید ،

به دنیاییی که از گردش فصلها در ان نشانی نیست ؛

جایی که شما می خندید اما تمامی خنده ی خود را بر لب نمی آورید

و می گریید اما تمامی اشکهای خود را فرو نمی ریزید .

عشق هدیه ای نمی دهد مگر از گوهر ذات خویش .

و هدیه ای نمی پذیرد مگر از گوهر ذات خویش .

عشق نه مالک است و نه مملوک ،(3)

زیرا عشق برای عشق کافی است .

وقتی که عاشق می شوید مگویید «خداوند در قلب من است» بگویید «من در قلب خداوند جای دارم»

و گمان مکنیدکه زمام عشق در دست شماست ، بلکه این عشق است که اگر شما را شایسته ببیند حرکت شما را هدایت می کند .(4)

عشق را هیچ آرزو نیست مگر آنکه به ذات خویش دررسد .

اما اگر شما عاشقید و آرزویی می جویید ،

آرزو کنید که ذوب شوید و همچون جویباری باشید که با شتاب میرود و برای شب آواز می خواند .

آرزو کنید که رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه کنید .

آرزو کنید که زخم خورده فهم خود از عشق باشید و خون شما به رغبت و شادی بر خاک ریزد

آرزو کنید سپیده دم برخیزید و بالهای قلبتان را بگشایید

و سپاس گویید که یک روز دیگر از حیات عشق به شما عطا شده است .

آرزو کنید که هنگام ظهر بیارامید و به وجد و هیجان عشق بیاندیشید ،

آرزو کنید که شب هنگام با دلی حق شناس و پر سپاس به خانه باز آیید ،

و به خواب روید ، با دعایی در دل برای معشوق و آوازی بر لب در ستایش او .

 

پی نوشت :

(1) آن دم که دل به عشق دهی خوش دمی بود / در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست (حافظ)

ناز پرورد تنعم بنرد راه به دوست / عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد (حافظ)

(2) ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری / با خبر باش که سر می شکند دیوارش (حافظ)

(3) مطرب عشق این زند وقت سماع / بندگی بند و خداوندی صداع (سعدی)

(4) دین من عشق است و مرکب عشق مرا به هر کجا خواهد سوق می دهد .(محی الدین ابن عربی)

 

حاشیه کتاب :

- طفیل هستی عشقند آدمی و پری / ارادتی بنما تا سعادتی ببری (حافظ)

- قدمی که بر گرفتی به وفا و عهد یاران / اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد (سعدی)

- دل از ناوک مژگان تو در خون می گشت / باز مشتاق کمانخانه ی ابروی تو بود (حافظ)

- تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت / تا باز چه اندیشه کند رای صوابت (حافظ)

[ دوشنبه سوم آبان 1389 ] [ 8:8 ] [ بهار ]

مصطفی(1) ، که نامش معنی برگزیده و محبوب داشت و جانش سپیده دم روزگار خویش بود(2) ، دوزده سال در شهر اورفالیس انتظار می کشید تا کشتی اش که قرار بود بازگردد ، از راه برسد و او را به جزیره ی زادگاهش بازگرداند .

در سال دوازدهم در روز هفتم ماه ایلول(یکی از ماه های رومی برابر شهریور ماه) که ماه برداشت محصول بود ، از تپه های بیرون شهر بالا رفت و بسوی دریا نگریست و دید که کشتی اش در هاله ای از مه پیش می آید .

با دیدن کشتی دروازه های قلبش گشوده شد و شادی درونش تا دوردست دریا جریان یافت . چشمانش را بست و در خلوتخانه ی روحش به دعا نشست .

اما ، وقتی از تپه ها فرود آمدغمی بر دلش نشست و با خود اندیشید چگونه می توانم با فراغت و آرامش و بی رنج و غصه از اینجا بگذرم و چگونه می توانم بدون زخمی که بر جانم خواهد نشست شهر را ترک کنم .

چه روزهای پررنج و محنت که در حصار این شهر گذرانده ام و چه شبهای دراز که در تنهایی به سر برده ام و کدام کس می تواند از رنج و تنهایی خویش بدون درد و حسرت جدا شود ؟

چه بسیار پاره های جانم را بر کوچه های این شهر افشانده ام و چه بسیارند کودکان آرزوهای من که برهنه در این تپه ها راه می روند و من نمی توانم اینها را بدون باری بر خاطر و دردی بر دل بگذارم و بگذرم .

آنچه امروز باید از تن بدر آورم جامه نیست ، بلکه پ.ستی است که باید با دستهای خویش پاره کنم .(3)

و آنچه بر جای می گذارم یک اندیشه نیست ، بلکه قلبی است که از گرسنگی و تشنگی به حلاوت رسیده است .

با این همه نمی توانم بیش از این درنگ گنم .

آن دریا که همه چیز را به خود می خواند ، اکنون مرا صدا می کند و من باید به کشتی سوار شوم .

زیرا ، ایستادن هر چند لحظه هایش سوختن و شب را روشن کردن باشد ، باز یخ بستن و تبلور یافتن و در قالبی زندانی شدن است .

کاش می توانستم هر چه اینجاست با خود ببرم ، اما چگونه میسر است ؟

صدا چگونه می تواند آن زبان و لبها را که به پروازش آورده اند با خود ببرد ؟ او بناچار باید یکه و تنها در آسمان سیر کند .

چنانچه عقاب نیز باید که تنها و بدون آشیان در پهنه آسمان عرض آفتاب را بپیماید .

در این اندیشه ها وقتی به دامن تپه رسید ، بار دیگر رو بجانب دریا کرد و دید که کشتی اش به بندرگاه نزدیک می شود و بر عرشه ی کشتی دریانوردانی را دید که همه از دیار او بودند ، و روحش به هوای آنا فریاد کرد و گفت :

ای فرزندان مادر دیرینه ی من ، ای سواران امواج ،

چه بسیار که کشتی شما در بحر رویاهای من بادبان برافراشته .

و اکنون در بیداری ، که مرا خوابی عمیق تر است ، به سوی من آمده اید .

من برای رفتن آماده ام و اشتیاق من به رفتن ، همراه با بادبانها در انتظار باد است .

تنها یک نفس دیگر از این هوای محبوس خواهم کشید و یک نگاه مشتاق دیگر به پشت سر خواهم افکند ،

و آنگاه در میان شما خواهم ایستاد ، همچون مسافری از مسافران دریا .

و تو ای دریای عظیم ، ای مادر بی خواب و بی آرام ،

که آرامش نهارها و رودها در توست ،

این نهر کوچک تنها یک پیچ دیگر خواهد خورد و تنها یک زمزمه ی دیگر در این دره سر خواهد داد ،

و سپس به سوی تو خواهد آمد ، یک قطره بی انتها ، به اوقیانوسی بی انتها .

و همچنان که می رفت از دور مردان و زنانی را دید که مزارع و تاکستانهای خود را ترک می کنند و به سوی حصار شهر می شتابند .

و او صدای آنان را شنید که نام او را می برند و از مزرعه ای به مزرعه ی دیگر فریاد می کنند و از آمدن کشتی خبر می دهند .

و او با خود گفت :

آیا شام جدایی همان صبح وصال است ؟

و آیا می توان گفت که غروب من بحقیقت صبحگاه من است ؟

و من چه خواهم داد بدان کس که گاوآهنش را به یک سو نهاده و یا ارابه اش را رها کرده ، و یا از فشردن انگور دست کشیده به سوی من می آید ؟

آیا قلب من درخت پرباری خواهد بود تا میوه ی آن را بچینم و به آنها هدیه کنم ؟

و آیا آرزوهای من چون چشمه ی آبی جاری خواهد شد تا جامهای آنان را پر کنم ؟

آیا من چنگی خواهم بود که دست قادر متعال آن را بنوازد یا نی لبکی که نفس او در من جاری گردد ؟

من پیوسته در جستجوی سکوت بوده ام ، اما چه گنجی در سکوت یافته ام که بتوانم آن را با فراغ بال خرج کنم ؟

اگر امروز برای من روز برداشت محصول است ، آخر من در کدام مزرعه کشت کرده ام و در کدام فصل بذر افشانده ام که هیچ به خاطر نمی آورم ؟

اگر براستی این ساعتی است که من باید فانوس خود را بلند کنم ، این شعله ی وجود من نیست که آن فانوس را روشن خواهد کرد ؛

من فانوسم را خاموش و تهی بر می افرازم و نگهبان شب آن را روغن خواهد ریخت و روشن خواهد کرد .

این سخنان را مصطفی با خود می گفت . اما چه بسیار نکته ها که در خاطرش گذشت و ناگفته ماند زیرا او خود نمی توانست اسرار پنهان تر خویش را بر زبان آورد .

وقتی وارد شهر شد همه ی مردم به دیدار او آمده بودند و همه یک زبان نام او را فریاد می کردند .

و کهنسالان شهر پای پیش نهادند و گفتند :

هنوز زود است که از پیش ما بروی .

تو در تاریک روشن حیات ما چون ظهر درخشیدی و جوانی تو زندگی ما را پر از احلام و آرزوها کرده است .

تو در میان ما غریبه بودی ، تو در میان ما مهمان نبودی ، تو فرزند محبوب ما بودی .

روا مدار که چشمهای ما گرسنه ی دیدار تو ماند .

و مردان و زنان کاهن به او گفتند :

مگذار امواج دریا ما را از هم جدا کند و زندگی تو در میان ما به یک خاطره بدل شود .

تو مانند یک روح در میان ما زیستی و سایه ی تو نوری بر چهره ی ما افشانده است .

ما تو را بسیار دوست داشته ایم ، اما عشق ما خاموش و پنهان بود .

اکنون این عشق با صدای بلند فریاد می کند و در پیش روی تو حجاب برمی دارد و خود را فاش می کند .

و پیوسته چنین بوده است که عشق از ژرفای خود آگاه نیست تا هنگامی که روز جدایی فرا رسد .

و دیگران نیز آمدند و التماس و تمنا کردند . اما او به آنان پاسخ نداد و تنها سرش را خم کرد و آنها که نزدیکتر ایستاده بودند دیدند که اشکهایش بر دانمش می ریزد .

او و همه ی مردم به سوی میدان شهر جلوی معبد به راه افتادند .

و چون به میدان رسیدند از حریم معبد زنی بیرون آمد که نامش المیترا بود و از پیشگویان و غیب بینان به شمار می رفت .

مصطفی با لطف و محبت بسیار در آن زن نگریست ، زیرا او نخستین کسی بود که به رسالتش ایمان آورد و بیش از یک روز از زندگی مهمان در شهرشان نگذشته بود که دعوتش را پذیرا شد .

زن به او سلام داد و گفت :

ای پیامبر خدا ، ای در جستجوی برترین آرمان . زمانی دراز به دنبال کشتی ات مسافتها پیموده ای .

و اکنون کشتی ات آمده است و تو بناچار باید بروی .

اشتیاق تو به سرزمین خاطراتت و شوق تو به موطن آرزوهای بزرگت بسیار ژرف است . از این رو نه عشق ما به تو و نه نیاز ما به ادامه ی حضورت ، تو را از رفتن باز نخواهد داشت .

اما پیش از آنکه ما را ترک کنی از تو می خواهیم که با ما سخن گویی ، از آن حقیقت ها که دریافته ای .

و ما سخنان تو را به فرزندانمان خواهیم سپرد و آنها نیز به فرزندان و هیچگاه سخن تو روی در فنا نخواهد داشت .

تو در خلوت خویش شاهد روزهای ما بوده ای و در بیداریهایت خنده ها و گریه های خواب ما را شنیده ای .

ما را اینک با خویش آشنایی ده و هر آنچه تو را از حقایق میان مرگ و زندگی نشان داده اند با ما در میان گذار .

و او پاسخ داد :

ای مردم اورفالیس ، من از چه سخن توانم گفت مگر آنچه هم اکنون در روح شما جاریست .(4)

 

پی نوشت :

(1) مصطفی به معنی برگزیده و پاک و صافی شده ، نام کلی همه ی انبیاست چنانکه در قرآن آمده است :

ان الله اصطفی آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران علی العالمین (عمران-33)

(2) نظامی در ستایش رسول اکرم (ص) همین تعبیر را در اسکندرنامه آورده است :

سپیده دمی در شب کائنات / سیاهی نشینی چو آب حیات

(3) شراب خورده ی معنی چو در سماع آید / چه جای جامه که بر خویشتن بدرد پوست (سعدی)

(4) اشاره به نظریه معروف افلاطون که معارف و اسرار علوم در فطرت ما سرشته است و معلم با رفع حجاب ما را بر آنچه خود می دانیم آگاه می کند . و بدین نگاه تعلیم تنها تذکر و به یادآوردن است .

 

حاشیه کتاب :

- ما ز بالاییم ، بالا می رویم / ما ز دریاییم ، دریا می رویم (مولانا)

- خلق چو مرغابیان زاده ز دریای جان / کی کند اینجا مقام مرغ کز آن بحر خاست ؟ (مولانا)

به هرچ از راه دور افتی چه کفر آن حرف و چه ایمان / به هرچ از دوست وامانی چه زشت آن نقش و چه زیبا (سنایی)

- فرو شد چو بدیدی بر آمدن بنگر / غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد (دیوان شمس)

- ما چو ناییم و نوا در ما ز توست / ما چو کوهیم و صدا در ما ز توست (مثنوی)

- گر رود دیده و عقل و خرد و جان ، تو مرو / که مرا دیدن تو خوشتر از ایشان تو مرو / هست طومار دل ما به درازی ابد / بر نوشته ز سرش تا سوی پایان تو مرو (دیوان شمس)

- بسا عاشق که بر هجران دلیر است / بدین پندار کز معشوق سیر است / چو دوران آتش هجران فروزد / چو شمعش تن بکاهد جان بسوزد (یوسف و زلیخا-جامی)

- تن مزن ای پسر خوش دم خوش کام بگو / بهر آرام دلم نام دلارام بگو (دیوان شمس)

[ یکشنبه دوم آبان 1389 ] [ 8:8 ] [ بهار ]

پیامبر

اثر جبران خلیل جبران

ترجمه و شرح دکتر حسین الهی قمشه ای

«پیامبر» قصه پیام آوری است که روزی با کشتی در ساحل شهری به نام اورفالیس پیاده می شود . ناخدا و ملاحان کشتی با او عهد می کنند که دوازده سال بعد او را در همین ساحل سوار کنند و به زادگاهش بازگردانند . پیامبر که نامش مصطفی است همچون غریبه ای در میان مردم شهر زیست می کند و بیشتردر خلوت و تنهایی خویش به سر می برد و از دور درباره ی مردمی که آنها را دوست دارد ، در سکوتمی اندیشد . دوری می گزیند تا مردمان را بهتر ببیند ، چنانکه کوه را از دشت بهتر می توان دید ، و سکوت می کند تا سخنانی را کهبه سبب غوغای سخنها به گوشها نمیرسد دریابد و به هنگام بازگو کند .پس از دوازده سال کشتی او در موعد مقرر بازمی گردد و هنگام وداع با مردم فرا می رسد . همه در فضایی وسیع کنار ساحل گرد می آیند و اشک حسرت می بارند و بیش از هر زمان آتش عشق آن کس که می دانند به زودی ترکشان خواهد گفت در دلهایشان شعله ور می شود . هر چند شور و اشتیاق و تمنا و التماس مردم برای ماندن او کارگر نمی افتد ، اما او در این آخرین دیدار در پاسخ به سوالاتی کهاصناف گوناگون مردم از او باور می کنند آنچه را از لطایف معرفت از هاتف خلوتهای خویش شنیده است برای ایشان باز می گوید .

از مقدمه مترجم

 

[ شنبه یکم آبان 1389 ] [ 8:8 ] [ بهار ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

خدا به ما غم می ده که دوست داشتن را یاد بگیریم، دوست داشتن اینه که اگه کسی به خاطر تو دست رو قلبش گذاشت، تو به خاطر اون قلبتو زیر پا بذاری و فکر کنی بی حسابی!
(این عکس شفلوراست، یه گیاه تزیینیه)
امکانات وب